بخشی از کتاب:
باد پاییزي کولاك می کرد، بارون نم نم می بارید، دبیرستان دخترونه تازه تعطیل شده بود و خیابون حسابی شلوغ بود. دخترا یکی یکی و چند تا چند تا با هم بیرون می اومدن. بعضی دست تو دست هم می خندیدن و حرف می زدن بعضی ها با عجله و تند تند قدم برمی داشتن. کمی دورتر ماشین پاترول نوك مدادي اي پارك شده و چهار پسر توش مشغول کنترل دخترها بودن. پسري که پشت فرمون نشسته بود رائین بود بچه یکی یک دونه تیمسار معتضدي، بغل دستیش دوستش مسعود، دانشجوي شلوغ و شوخ و شنگ و از یه خونواده معمولی.
رائین سرش غر زد:
– جون من خیال نداري که علاف کنی و دخترا رو بشماري؟
مسعود غیرتی شد:
– از تو یکی توقع ندارم این جوري حساب کنی، منو بگو که رو تو حساب می کردم این پسره الدنگ رو ادب کنی.
امیر و منوچهر که همیشه آویزون این دوتا بودن عقب نشسته بودند.
امیر خندید و گفت:
– اولا اگه دخترا رو بشمریم کم می شن، دوما تو هم زیادي سخت می گیري. اول پسره روگیر بیار بعداً نقشه بکش سرشو با ماشین نمره یک بزنی یا دو؟
مسعود قرمز شد و به غرورش برخورد و گفت:
– ناکس روزگار هر روز میاد دخترا رو می رسونه، نامرده دیگه.
منوچهر پاسخ داد:
– می خواد ثابت کنه زن و مرد هیچ وقت مثل هم نمی شن، جون تو آي حال می ده وقتی سوسک می بینن و صداي جیغ و ویقشون درمیاد.
مسعود بی توجه به منوچهر رو به رائین کرد و گفت:
– می خوام همچین بترسونیش که خودش رو خیس کنه.
امیر سرش روخاروند و با حرفش توي دل رائین رو خالی کرد:
– رائین از این دل و جیگرا نداره.
بعدش هم با دست به پشت رائین زد:
– اگه چند پرس دل و جیگر بخوره شاید راه بیفته.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.