رمان به تو می اندیشم

این رمان نوشته « خانم رویا سیناپور » می باشد.

رویا سیناپور

او خود را این طور معرفی کرده: « رویاسیناپور » هستم متولد سال 1349 و ساکن تهران. دو دختر دارم و نویسندگی را از سال 1373 آغاز کرده ام. بیشتر کتابهایم در قالب رمان تخیلی، رمان های تاریخی، روانکاوی، اجتماعی، زندگی نامه است.
از این نویسنده خلاق، توانا و کوشا تاکنون نزدیک به 30 اثر منتشر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 259 صفحه می باشد

 

دانلود کتاب

 

بخشی از کتاب:

به این ترتیب روزها می گذشت و رفتار شراره روز به روز تغییر می کرد او دیگر خیلی کم به منزل ما می آمد و گاهی اوقات که قصد داشت به دیدن مادرم برود زمانی می رفت که من در پادگان بودم. حتی مادرم هم از رفتار شراره تعجب کرده بود و بیشتر از همیشه به او افتخار می کرد.

شش ماه دیگر گذشت و من یکسال بود که خدمت سربازی رفته بودم. حالا دیگر رفتار شراره را زیر نظر داشتم و با خود تصمیم گرفته بودم که بعد از پایان خدمت سربازی مادرم را به خواستگاری او بفرستم. تا اینکه یک روز اتفاقی افتاد. آن روز مشغول واکس زدن پوتین هایم بودم که سیما خانم به منزل ما آمد. در آن لحظه مادر منزل جناب سرهنگ بود. سیما خانم پایین پله های ساختمان سرهنگ ایستاد و مادر را صدا کرد. چند لحظه بعد مادر آمد و سیما خانم گفت:

– فاطمه خانم چند تا پیش دستی می خواستم. به خدا دیگه از دست این خواستگارها جونم به لبم رسیده.

از شنیدن حرفهای سیما خانم قلبم از ریشه کنده شد. لبهایم خشک شده بود و فقط به صورت سیما خانم نگاه می کردم تا ادامه حرفهایش را بشنوم. مادر که از من نگران تر بود با عجله و کنجکاوی پرسید:

– خواستگاری شراره اومدند؟

سیما خانم که متوجه حالت من و مادر شده بود خنده ای کرد و جواب داد:

– نه خواهر جان! شراره عروس خودت می شه. اومدن خواستگاری شیوا.

مادر نفس عمیقی کشید و سپس نگاهی به من کرد و گفت:

– فرامرز جان آنقدر کوتاهی نکن. خدای نکرده پشیمان می شوی مادر!

نگاه پر از مهر و محبت مادر را هیچ وقت فراموش نمی کنم. وقتی سرم را به علامت مثبت تکان دادم. با حرکت من اشک شادی در چشم مادر جمع شد و با عجله به سیما خانم گفت:

– سیما جان از قول من به عروس نازنینم سلام برسون، بگو ما این پنج شنبه برای خواستگاری خدمت می رسیم.

غوغایی در دلم برپا شده بود. نمی دانستم آیا می توانم شراره را خوشبخت کنم؟ من او را دوست داشتم و دلم می خواست آن طور که لیاقتش بود برایش زندگی درست می کردم.

برای تصمیم نهایی فقط چند روز فرصت داشتم. در آن مدت کم هزاران فکر از مغزم گذشت. من اطمینان کامل را نسبت به شراره پیدا کرده بودم و احساس می کردم بی نهایت او را دوست دارم. به همین دلیل فقط و فقط به خوشبختی شراره فکر می کردم.

با تمام آرزوها عصر پنج شنبه همراه پدر و مادرم به منزل سیما خانم رفتیم. آنروز ناپدری شراره هم در مجلس خواستگاری حضور داشت. این طور که من شنیده بودم آقای عباسی فقط گاهی اوقات به منزل سیما خانم می آمد. آن هم به دلیل اینکه همسر و دو فرزند داشت.

آنروز سیما خانم و شوهرش موافقت خود را راجع به ازدواج من و شراره اعلام کردند. سپس بعد از اینکه مادر گردنبند الله را که از قبل خریده بود به گردن شراره انداخت، من و شراره با هم نامزد شدیم و قرار عقد را برای چند ماه دیگر گذاشتیم. تا هم خدمت من تمام شود و هم فرصتی برای شناخت یکدیگر داشته باشیم.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان به تو می اندیشم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان به تو می اندیشم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *