بخشی از کتاب:
راهرو پر از بچه هاي هيجان زده درمورد اولين روز مدرسه بود. من نيز هيجان زده بودم. اولين روز من در كلاس هفتم بود. اولين روزم درمدرسه ي راهنمايي شاوني ولي. خودم مي دانستم كه اين يك سال بسيار سخت و طولاني خواهد بود. البته ريسك نكردم. پيراهن شانسم را پوشيدم. يك تي شرت سبز رنگ و رو رفته است كه بايد يواش يواش دورانداخته شود و جيب آن هم كمي پاره شده است. اما مگرمي شود سال جديد را بدون پيراهن شانسم شروع كنم! و پنجه ي خرگوش شانسم را نيز در شلوار جين گشادم داشتم. رنگ آن سياه و بسيار نرم و پشمالو است. اين درواقع يك جاكليدي است اما من نمي خواهم با آويزان كردن كليد به آن، خوش شانسي را از بين ببرم.
– چرا آنقدر خوش شانسي مي آورد؟
خوب، اين يك پنجه ي خرگوش سياه رنگ و بسيار نادر است. آن را در نوامبر گذشته در روز تولدم پيدا كردم و پس از پيدا كردنش، پدر و مادرم كامپيوتر جديدي را كه مي خواستم به من دادند. بنابراين برايم شانس آورد…
– مگه نه؟
نگاهي به حروف قرمز و سياه كامپيوتري پرچم تبليغاتي كه در بالاي راهرو بود «زنده باد اسكوايرز! از تيم خود حمايت كنيد» انداختم.
تمام تيم هاي ورزشي پسرانه در شاوني ولي را اسكوايرز مي خوانند. از من نپرسيدكه آنها چگونه به اين اسم عجيب و غريب دست يافتند. مشاهده ي پرچم كمي تپش قلبم را افزايش داد. به يادم انداخت كه بايد مربي بسكتبال را پيدا كنم و از او بپرسم كه چه موقع تست مي گيرد.
فهرست كاملي از كارهايي كه مي خواستم انجام دهم داشتم:
1) سري به آزمايشگاه كامپيوتر بزنم،
2) در مورد تيم بسكتبال پرس و جو كنم،
3) ببينم آيا مي توانم در نوعي برنامه ي خاص شنا پس از ساعات مدرسه شركت كنم. من تا آن زمان هرگز به مدرسه اي كه استخر شنا داشته باشد نرفته بودم. و ازآنجا كه شنا ورزش دوم من است، درموردش برنامه هايي داشتم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.