نازنین

این رمان نوشته « نیلوفر پورعباسی » می باشد.

نیلوفر پورعباسی متولد سال 1336؛ نویسنده ایرانی است که تاکنون چندین جلد از کتاب های او به چاپ رسیده است.

از جمله آثار وی می توان به کتابهای « نیلوفر »، « طلا »، « به قشنگی طاووس »،  « ملیسا »، « نازنین » و مجموعه دو جلدی « اولین عشق » اشاره کرد.

اطلاعات بیشتری از این نویسنده در دسترس نیست.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 508 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

باد پاییزي کولاك می کرد، بارون نم نم می بارید، دبیرستان دخترونه تازه تعطیل شده بود و خیابون حسابی شلوغ بود. دخترا یکی یکی و چند تا چند تا با هم بیرون می اومدن. بعضی دست تو دست هم می خندیدن و حرف می زدن بعضی ها با عجله و تند تند قدم برمی داشتن. کمی دورتر ماشین پاترول نوك مدادي اي پارك شده و چهار پسر توش مشغول کنترل دخترها بودن. پسري که پشت فرمون نشسته بود رائین بود بچه یکی یک دونه تیمسار معتضدي، بغل دستیش دوستش مسعود، دانشجوي شلوغ و شوخ و شنگ و از یه خونواده معمولی.

رائین سرش غر زد:

– جون من خیال نداري که علاف کنی و دخترا رو بشماري؟

مسعود غیرتی شد:

– از تو یکی توقع ندارم این جوري حساب کنی، منو بگو که رو تو حساب می کردم این پسره الدنگ رو ادب کنی.

امیر و منوچهر که همیشه آویزون این دوتا بودن عقب نشسته بودند.

امیر خندید و گفت:

– اولا اگه دخترا رو بشمریم کم می شن، دوما تو هم زیادي سخت می گیري. اول پسره روگیر بیار بعداً نقشه بکش سرشو با ماشین نمره یک بزنی یا دو؟

مسعود قرمز شد و به غرورش برخورد و گفت:

– ناکس روزگار هر روز میاد دخترا رو می رسونه، نامرده دیگه.

منوچهر پاسخ داد:

– می خواد ثابت کنه زن و مرد هیچ وقت مثل هم نمی شن، جون تو آي حال می ده وقتی سوسک می بینن و صداي جیغ و ویقشون درمیاد.

مسعود بی توجه به منوچهر رو به رائین کرد و گفت:

– می خوام همچین بترسونیش که خودش رو خیس کنه.

امیر سرش روخاروند و با حرفش توي دل رائین رو خالی کرد:

– رائین از این دل و جیگرا نداره.

بعدش هم با دست به پشت رائین زد:

– اگه چند پرس دل و جیگر بخوره شاید راه بیفته.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “نازنین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “نازنین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *