خانه مرگ

این رمان نوشته « آر، ال، استاین » می باشد.

آر، ال، استاین در ۸ اکتبر سال ۱۹۴۳ در کلمبوس ایالت اوهایو متولد شد. او در بکسلی ایالت اوهایو بزرگ شد. او نوشتن را از سن ۹ سالگی با پیدا کردن ماشین تحریری در اتاق زیرشیروانی آغاز نموده و به خلق آثار خود – رمانهای ترسناک – نمود.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.

با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 125 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

از خيابان كه نگاهش كردم، با خودم فكر كردم، كه خيلي تاريك است. كل ساختمان يك جوري تاريك بود، انگار خودش را تو سايه ي درخت هاي پير و گره داري كه رويش خم شده بودند، قايم كرده بود.

با اينكه فقط دو هفته از ماه جولاي مي گذشت، حياط جلويي پر از برگ هاي خشك قهوه اي بود و وقتي كر و كر از سر بالايي ورودي اختصاصي جلو خانه بالا مي رفتيم، برگها زير كفشهاي كتاني مان خرچ و خرچ صدا مي كردند.

همه جا علف هرز از لابه لاي برگ هاي خشك بيرون زده بود. تو باغچه ي كنار ايوان جلويي خانه، آن قدر علف در آمده بود كه ديگر خود باغچه معلوم نبود.

غصه ام گرفت و تو دلم گفتم، اين خانه آدم را ميترساند. جاش هم حتماً تو همين فكر بود. چون وقتي چشممان به خانه افتاد، هر دو با صداي بلند آه كشيديم.

آقاي داز، كارمند جوان و خوشروي دفتر معاملات ملكي محل كه ما را آنجا آورده بود، نزديك ساختمان ايستاد و رويش را برگرداند.

با چشم هاي آبي رگه دارش، اول به جاش و بعد به من نگاه كرد و پرسيد:

– چطوره؟ مي پسنديد؟

پدر كه داشت پيراهنش را تو شلوارش فرو مي كرد- آخر پدر يك كمي اضافه وزن دارد و پيراهنش هميشه از شلوارش در مي آيد- توضيح داد:

– جاش و آماندا از اينجا به جايي خوش حال نيستند.

مادرم كه در آن لحظه دست هايش را تو جيب هاي شلوار جينش فرو كرده بود و به طرف در ورودي مي رفت لبخندي به آقاي داز زد و اضافه كرد:

– حتماً علتش را ميدونيد. جدا شدن از دوست ها و آمدن به يك جاي جديد و غريبه.

جاش سرش را تكان تكان داد و گفت:

– خوب گفتي، عجيب و غريب! اين خونه خيلي عوضيه.

آقاي داز جلو خنده اش را گرفت. دستش را روي شانه ي جاش گذاشت و گفت:

– خب، البته در قديمي بودن اين خونه كه شكي نيست.

پدر لبخندي تحويل آقاي داز داد و گفت:

– جاش، اين خونه فقط يك كمي دستكاري لازم داره. مدت هاست كه كسي اينجا زندگي نكرده و بايد رو به راهش كرد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خانه مرگ”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خانه مرگ”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *