بخشی از کتاب:
به طرف پنجره رفتم و آن را گشودم تا شاید نسیم بوي عشق و خاطره ها را به مشام او برساند. آنگاه آرام، آرام صندلی چرخدارش را به آن سو چرخاندم و نگاهم را با نا امیدي به سوي نگاهش راندم تا شاید با به هم زدن مژه ها به من بفهماند که احساس او هم چیزي شبیه احساس من است و همراه با بوي عطر شکوفه سیب و گل یاس و حرکت ملایم شاخ و برگ درختان، حرکت خاطره ها رادر ذهن خود دنبال می کند.
دستم را به طرفش دراز کردم تا چون گذشته ها آن را بگیرد، انگشتانم را لمس کند و با نوازش آن احساسش را با احساسم در آمیزد و به قلب سردم گرمی بخشد. اما دستانش براي جدا شدن از دسته صندلی حرکتی از خود نشان ندادند.
در نگاه من ناامیدي بود و در نگاه وي بی تفاوتی. آنچه را که من می دیدم او نمی دید و آنچه را که من احساس می کردم او نمی کرد.
نواي بلبل به روي شاخسار حزین بود و حکایت از سوز جدایی داشت، همین که صداي رعد برخاست، آن پرنده هم خاموش شد و از روي شاخسار پر کشید و رفت.
وزش باد شاخه ها را لرزاند و شکوفه هاي هراسان از طوفان را در کفِ حیاط
پراکنده و بوي مرگ عشق را به مشام می رساند.
دست پیش بردم و پنجره را بستم. من بوي عشق را می خواستم، نه بوي مرگ آن را، عشقی که جاوید بود و نمی مرد. هنوز آنقدر دوستش داشتم که تشنه شنیدن کلمات محبت آمیز و نوازشهایش بودم. نه حوصله سخن گفتن را داشت و نه قدرت آن را. با تکان لبها به من فهماند که تشنه است. لیوان آب را برداشتم و آن را قطره قطره از میان لبان نیمه بازش در حلقوم او سرازیر می کردم.
اي کاش می فهمیدم قلبش هم چون نگاهش خاموش است یا هنوز در ماهیت احساس و اندیشه هایش تغییري حاصل نشده و فقط قدرت بیان آن را ندارد.
این غیر ممکن است که همه چیز را به دست فراموشی سپرده باشد و نه از شور و شوق دلدادگی چیزي بداند و نه از وابستگی هاي زندگی.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.