یک بار دیگر با احساس

این رمان نوشته « فریده رهنما » می باشد.

فریده رهنما متولد 1319 در تهران و فرزند زین العابدین رهنما از چهره های سرشناس دوره رضاخانی مفسر و مترجم قرآن و زکیه حائری است.

فریده رهنما نویسنده رمانهای معروف، در آثارشان زیباترین صحنه های زندگی را به تصویر کشیده است، ایشان با بیان نکته های باریک تر از مو در شالوده آثارشان درس استقامت، صبر، گذشت و در یک کلام درس زندگی را در وجود خوانندگان تداعی و نهادینه ساخته است.

در بین آثارشان رمانهای « طرلان »، « نگین محبت » و « افسانه دل »  بسیار جذاب می باشند.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 395 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

به طرف پنجره رفتم و آن را گشودم تا شاید نسیم بوي عشق و خاطره ها را به مشام او برساند. آنگاه آرام، آرام صندلی چرخدارش را به آن سو چرخاندم و نگاهم را با نا امیدي به سوي نگاهش راندم تا شاید با به هم زدن مژه ها به من بفهماند که احساس او هم چیزي شبیه احساس من است و همراه با بوي عطر شکوفه سیب و گل یاس و حرکت ملایم شاخ و برگ درختان، حرکت خاطره ها رادر ذهن خود دنبال می کند.

دستم را به طرفش دراز کردم تا چون گذشته ها آن را بگیرد، انگشتانم را لمس کند و با نوازش آن احساسش را با احساسم در آمیزد و به قلب سردم گرمی بخشد. اما دستانش براي جدا شدن از دسته صندلی حرکتی از خود نشان ندادند.

در نگاه من ناامیدي بود و در نگاه وي بی تفاوتی. آنچه را که من می دیدم او نمی دید و آنچه را که من احساس می کردم او نمی کرد.

نواي بلبل به روي شاخسار حزین بود و حکایت از سوز جدایی داشت، همین که صداي رعد برخاست، آن پرنده هم خاموش شد و از روي شاخسار پر کشید و رفت.

وزش باد شاخه ها را لرزاند و شکوفه هاي هراسان از طوفان را در کفِ حیاط

پراکنده و بوي مرگ عشق را به مشام می رساند.

دست پیش بردم و پنجره را بستم. من بوي عشق را می خواستم، نه بوي مرگ آن را، عشقی که جاوید بود و نمی مرد. هنوز آنقدر دوستش داشتم که تشنه شنیدن کلمات محبت آمیز و نوازشهایش بودم. نه حوصله سخن گفتن را داشت و نه قدرت آن را. با تکان لبها به من فهماند که تشنه است. لیوان آب را برداشتم و آن را قطره قطره از میان لبان نیمه بازش در حلقوم او سرازیر می کردم.

اي کاش می فهمیدم قلبش هم چون نگاهش خاموش است یا هنوز در ماهیت احساس و اندیشه هایش تغییري حاصل نشده و فقط قدرت بیان آن را ندارد.

این غیر ممکن است که همه چیز را به دست فراموشی سپرده باشد و نه از شور و شوق دلدادگی چیزي بداند و نه از وابستگی هاي زندگی.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “یک بار دیگر با احساس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “یک بار دیگر با احساس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *