بخشی از کتاب:
جكي به زرورق هاي كيك هايي كه توي بشقابم بود اشاره كرد و گفت:
– تو 3 تا كيك ورداشتي و فقط خامه روي اونا رو خوردي!
خواهرش جودي اخمي به من كرد و گفت:
– مگه اونا چه عيبي دارن؟ خودم اونا رو پختم، اونم براي تولد تو.
خامه شكلاتي را از انگشتانم ليسيدم و به او گفتم:
– اونا هيچ عيبي هم نداشتن. خيلي هم شكلات هاي باحال و معركه اي هستن. فقط اين كه من عاشق خامه كيك هستم.
جكي دوباره خنديد:
– تو چت شده؟ تو هيچ وقت از كلمه باحال و معركه استفاده نمي كردي.
پشت چشمي برايش نازك كردم و گفتم:
– حالا ديگه من 13 سالم شده و هرچي دلم بخواد مي تونم بگم. به علاوه، به يه تصوير جديدي از خودم احتياج دارم.
جودي گفت:
– مثل لباسي كه پشت و رو مي كنن!
جيلي خواهر سوم گفت:
– مثل پشت و رو كردن شخصيت! مگي مي خواد حالا ديگه مهم باشه.
جيلي درست مي گفت. من هميشه كم سن و سال ترين شاگرد كلاسم بودم چون كلاس دوم را جهشي خوانده بودم. اما حالا 13 ساله شده بودم.
حالا به اندازه كافي بزرگ شده بودم كه خود را به يك شخص بالغ و داراي اعتماد به نفس تبديل كنم و ديگر به هيچ كس اجازه نمي دادم با من مثل ني ني كوچولو رفتار كند.
گفتم:
– من مهم هستم! حالا ديگه 13 ساله شدم و راهي هم براي برگردوندن زمان وجود نداره!
جكي گفت:
– عيبي نداره ولي شروع خوبي نداشتي…
و در حالي كه به موهايم اشاره مي كرد گفت:
– موهات خامه اي شده.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.