بخشی از کتاب:
به عبارتی، همه ی ماجراهایی که پیش آمد، تقصیر سگ من « سفیدبرفی » بود. او سگ دوره گرد است. مخلوطی از نژاد « تریر » و یک نژاد دیگر و کاملاً سیاه! به همین خاطر، اسم او را « سفید برفی » گذاشتیم.
اگر سفید برفی، دور و بر اتاقک زیرشیروانی خرناسری نکشیده بود…
خوب، شاید بهتر باشد کمی به عقب برگردم و از اول شروع کنم.
تولد من در یک روز شنبه ی بارانی بود. فقط چند دقیقه تا رسیدن بچه ها به مهمانی تولدم، فرصت داشتم و مشغول آماده شدن بودم.
مشغول آماده شدن بودن، برای من یعنی رسیدگی به موهایم. برادرم همیشه با موهای من مشکل دارد، چون وقت زیادی را جلوی آینه صرف می کنم و آنها را شانه و مرتب می کنم.
علت این موضوع این است که به صورت کاملاً تصادفی، موهای باحالی دارم، خیلی پر پشت و با رنگ خاصی از قهوه ای طلایی و کمی مجعد. موهای من، زیباترین بخش ظاهرم هستند، به همین دلیل باید از مرتب بودن آنها مطمئن شوم. به علاوه گوش های خیلی بزرگی دارم که بیرون زده اند. بنابراین باید از پنهان شدن آنها در پشت موهایم مطمئن شوم. من جلوی آینه ی هال ایستاده بودم و برادرم « چپی » پشت سرم بود.
او گفت:
– « ماکس » موهای پشت سرت به هم ریخته اند.
اسم اصلی او نوح است ولی ما او را چپی صدا می کنیم چون او تنها فرد چپ دست خانواده ی ما است. چپی توپ سافت بال را پرتاب می کرد و آن را با دست چپش می گرفت. او خوب می دانست که نباید توپ « سافت بال » را به محوطه ی خانه بیاورد، ولی همیشه این کار را انجام می داد.
چپی دو سال از من کوچکتر است. پسر بدی نیست ولی بیش از اندازه انرژی دارد. همیشه باید توپی را به این طرف و آن طرف پرت کند. دستهایش را روی میز بکوبد یا به چیزی ضربه بزند. یک جایی بدود، روی چیزی بپرد و یا با من مچ بیندازد.
متوجه منظورم شدید؟ بابام می گوید چپی کک توی شلوارش دارد. البته می دانم که اصطلاح خوبی نیست، ولی او این طور برادر من را توصیف می کند.
برگشتم و گردنم را چرخاندم تا پشت موهایم را ببینم.
گفتم:
– آنها به هم ریخته نیستند، لعنتی!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.