بخشی از کتاب:
نگاهی به تابلوي نقاشی بزرگی که تصویري از پدرم بود کردم. به یاد خاطراتش افتادم. بیچاره فقط حق انتخاب کراوات را داشت. حتی کفشهایمان را خانم جان انتخاب می کرد.
– یاشار! گفتم چه کار کن؟ به اندازه کافی با پدرت درد دل کردي. حالا برو یاشار.
– چشم خانم جان.
و توي اتاق خواب پریدم. نفس راحتی کشیدم و سراغ کمد لباسهایم رفتم. بعد همانطور که خانم جان دستور صادر کرده بودند حاضر شدم.
از اتاق خواب پرسیدم:
– خانم جان کفش مشکی یا قهوه اي؟
با لحن محکمی گفت:
– هیچ کدام.
با خودم گفتم یعنی پاي پیاده بیایم؟
فوراً جلوي در اتاق خواب حاضر شد و گفت:
– البته اگر به تو باشد، برات مهم نیست. حتماً میایی.
و با لحن تندي که نشانه اي از حرص خوردنش بود گفت:
– امروز رفتم یک جفت کفش برات خریدم. بی زحمت نگاه دقیقتري به سبد کفشهایتان بیندازید.
تشکر کردم و به سراغ کفشهاي جدید رفتم. یک جفت کفش که روي و زیره اش چرم بود و ظاهرش داد می زد که ایتالیائی است را به پایم کردم و در جواب خانم جان که پرسید چطور است، گفتم:
– عالی.
البته کمی نوك انگشتهایم را فشار می داد اما از ترسم مجبور بودم که آن جواب را بدهم.
بالاخره راه افتادیم. خانم جان درست مثل یک تازه عروس خودش را آرایش کرده بود. مژه هایش را به طرز ماهرانه اي مشکی کرده بود. لبها و لوپهایش سرخ سرخ و پشت چشمهایش را آبی کرده بود. آنقدر از بچگی بوي عطر و پودر و ماتیک به مشامم خرده بود که همیشه حسرت داشتم با دختري ازدواج کنم که وقتی من بگویم ماتیک، او بگوید یعنی چه، اما مگر می شد. مگر می توانستم؟ مگر پسر خاله ام توانسته بود؟ یک جفت خواهر که از نظر اخلاقی دقیقاً یک روح در دو جسم بودند. یکی مادر من بود و دیگري مادر مینا که خاله من می شد. مادر زن آینده ام.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.