بخشی از کتاب:
مباشر از آن سر میز نگاهی به پدرم افکند و گفت:
– قرار است آخر هفته همگی برای تعطیلات عید نوروز به اهواز برویم منزل پدری بنده، هم فال است هم تماشا. در ضمن حاج احمد عزیز هم می تواند به راحتی تصمیم درستی برای کارخانه اش بگیرد.
حرارت آتش اجاقها اجازه را از سوز اسفند ماه گرفته بود. مادر مرتب به میهمانها تاکید می کرد:
– هر کس سردش شده برود داخل ساختمان. چند میز شام هم داخل سالن غذاخوری چیده ایم.
فاطمه و محبوبه بلند شدند. فریفته نیز به دنبالشان راه افتاد. با لباسی که فریفته به تن داشت حق با من بود که فکر کردم سردش شده اما فاطمه و محبوبه را نمی دانم به چه علت شاید معذب بودند و نمی توانستند راحت شام میل کنن. قبلاً از مادر شنیده بودم آنها در جمعی که نامحرم داشته باشد راحت نیستند و اکثراً گوشه ای دور از چشم نامحرمان برای وقت گذرانی در میهمانیها انتخاب می کنند. در این میان فرزاد را دیدم که به سمت ساختمان رفت. نگاهم سایه اش را تعقیب کرد. درهای ساختمان همه باز بودند. دیدم که فرزاد از پنج دری نیز گذشت و به سمت چپ یعنی غذا خوری رفت. بلند شدم کدام حس بود که مرا وادار کرد دنباله رو آنها باشم و به اطاق غذا خوری بروم نمی دانم، شاید فقط حس کنجکاوی!
فاطمه و محبوبه همچنان چادر را تا روی ابروان پایین آورده بودند و خود را معذب نشان می دادند. فریفته موهای پریشان مشکی اش را به یک سو حرکت
داد و خنده کنان گفت:
– عقد دختر عموکه در آسمانها بسته شده، حتماً حکایتهایی هم باید بین دلهای پسر عمه ها و دختردایی ها باشد چرا شما اینقدر خود را موذب می کنین فرهاد و فرزاد که غریبه نیستند.
دستم را روی شانه فرزاد گذاشتم و گفتم:
– بهتر است دختر ها را تنها بگذاریم.
فرزاد که اصلاً تمایل نداشت سالن غذا خوری را تک کند بناجار به دنبال من آمد و فریفته به خواسته محبوبه در سالن را پشت سر ما بست. به سمت باغ می رفتیم که فرزاد زیر لب از من پرسید:
– اگر سوالی بپرسم جواب بی شاخ و برگی می دهی؟
گفتم:
– برو سر اصل مطلب و بپرس.
گفت:
– به فاطمه که نظر نداری؟
– نه به هیچوجه.
نفس راحتی کشید و گفت:
– خیالم راحت شد. فقط نگران بودم فاطمه را برای همسری انتخاب کنی. می دانی که اخلاق پدر و مادر چگونه است. تو برادر بزرگ هستی و حق انتخاب داری اگر فاطمه را…
گفتم:
– فرزاد من نه نظری نسبت به فاطمه دارم نه به محبوبه.
ایستاد و ماتش برد. خیره در چشمهایم پرسید:
– نه فاطمه و نه محبوبه؟
فقط سرم را تکان دادم و راه افتادم.
هنوز ایستاده بود که گفت:
فرهاد!
به سویش چرخیدم و گفتم:
– سوال نکن که خودم هم نمی دانم.
با اینکه ناباوری از چشمهایش می ریخت اما راه افتاد و دیگر هیچ نگفت. نمی دانم چرا هر چی بیشتر به فاطمه یا محبوبه فکر می کردم احساسم کورتر می شد. نمی دانم چرا حتی لحظه ای نمی توانستم یکی از آنها را به عنوان همسر آینده ام مجسم کنم. نمی دانم چرا دلم برای هیچکدام نمی تپید.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.