بخشی از کتاب:
اما او عجله اي نداشت و مثل همیشه، تو عالم خودش هلک و هلک راه می آمد. موهاي طلایی ام را پشت شانه ام پراندم و به طرف استانلی برگشتم. یک سالی میشد که من و مارك به مزرعه نیامده بودیم، اما استانلی فرقی نکرده بود. استانلی خیلی لاغر است؛ به قول مادربزرگم به باریکی ماکارونی است. لباس کار سرهمی اش همیشه پنج سایز برایش بزرگ است. گمانم چهل یا چهل و پنج سالش باشد. موهاي تیره اش را مثل سربازها خیلی کوتاه می کند. گوش هاي بزرگی دارد که مثل دسته ي قابلمه از سرش بیرون زده اند و همیشه هم قرمزند. چشم هاي بزرگ و قهوي اش مرا یاد چشم توله سگ می اندازند. استانلی عقل و هوش درست و حسابی ندارد و پدربزرگ « کورت » به شوخی می گوید؛ موتور خونه ي استانلی خوب کار نمی کنه!
با همه ي اینها، من و مارك خیلی دوستش داریم. ذاتش ساکت و آرام است، مهربان و صمیمی است و هر دفعه که ما به مزرعه می آییم، یک عالمه چیزهاي عجیب و غریب دارد که بهمان نشان بدهد.
– خوشگل شدي، جودي! چند سالته؟
استانلی این را گفت و صورتش به سرخی گوش هایش شد.
– دوازده؛ مارك هم یازده سالشه.
فکري کرد و به شوخی گفت:
– روي هم 23 سالتون می شه.
هر دومان خندیدیم. آدم هیچ وقت نمی تواند حدس بزند استانلی خیال دارد « چی » بگوید! مارك که خودش را به ما رسانده بود، گفت:
– پام رو گذاشتم رو یک چیز خلاف.
برعکس استانلی، من همیشه می دانم قرار است چه کلمه اي از دهان مارك بیرون بیاید. آخر برادر من فقط سه کلمه بلد است توپ، عوضی و خلاف؛ همه ي فرهنگ لغتش همین است. پارسال روز تولدش براي شوخی یک فرهنگ لغت بهش هدیه دادم. وقتی کتاب را دادم دستش، گفت:
– راستی که خیلی عوضی هستی! عجب هدیه ي خلافی!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.