بخشی از کتاب:
زیر چشمی نگاه کرد به سردار. سردار پرسید:
– تو اصلاً می تونی شمشیر بزنی که پاشدی اومدی اینجا دختر؟
سورا دست برد به شمشیر که سنگین بود و به زور آورده بودش تا اینجا.
– بله که می تونم.
تیغه را با دو دست، راست گرفت جلوی صورتش و به حالت حمله ایستاد. دستش می لرزید و شمشیر به رعشه افتاده بود. سردار گفت:
– بسه، نمی خواد نشونم بدی.
رو گرداند و با گام های بلند و کشیده اش دور شد. سورا دوان پشت سرش راه افتاد:
-پس من چکار کنم؟
– هیچی، از همون راهی که اومدی برگرد برو خونتون.
سورا همانطور که پشت سر سردار می دوید و شمشیرش را کشان کشان می برد گفت:
– اما سردار… سردار.
ناگهان ایستاد و رو کرد به سربازی که پشت سرش می آمد:
– هیتاسب! همین الان این دختر رو روانه کن بره. دیگه نمی خوام توی اردوگاه ببینمش.
سورا خودش را رساند به سردار و نفس زنان گفت:
– اما…
سردار داد کشید:
– نشنیدی چه گفتم هیتاسب؟
سرباز آمد به سوی سورا:
– بله سردار.
سورا ترسید و خودش را پس کشید. صدای زنانه ای از پشت سرشان گفت:
– بذار بیاد توی دسته ی من آریو.
سورا برگشت به سوی زن که بلند بالا بود و با چشم های گیرا و درشتش نگاهش می کرد. سردار رفت به سوی زن:
– سلام یوتاب.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.