بخشی از کتاب:
اتومبیل طوسی رنگ با پلاك سفید و پنج رقمی مسیر خارج شهر را در پیش گرفت و همراه با دو سرنشین مرموزش همچنان به پیش می رفت. مرد میانسالی که از ظاهر خوبی برخوردار بود، پشت فرمان نشسته وآن را هدایت می کرد.
سکوت محضی بر فضاي کوچک اتومبیل حکمفرما بود و جز صداي آرام موتور و سایش چرخها بر سطح آسفالت صداي دیگري به گوش نمی رسید. تابش شعاع گرمی بخش خورشید که به صورت مایل می تابید نشان می داد که هنوز چند ساعتی به رسیدن ظهر باقیست. نسیم خنکی که از شیشه اتومبیل به درون می وزید، بشارت می داد که عمر گرما به آخر رسیده و باید در انتظار پاییزي دل انگیز بود. در آن میان راننده خطاب به شخصی که در کنارش قرار داشت با لحن آرامی گفت:
– امیدوارم هر چه زودتر بر سر عقل بیایی و از رفتار نادرستت دست برداري.
به دنبال مکثی کوتاه، با نظري گذرا به سوي او ادامه داد:
– خودت خوب میدانی که من جز صلاح تو چیزي نمی خواهم اما دیگه از دست بچه بازیهایت خسته شده ام. هر چه سعی کردم ترا با زبان خوش رام کنم نشد، بناچار تصمیم گرفتم ترا به مکانی ببرم که با آدمهاي شبیه به خودت دمخور باشی، شاید زندگی با آنها تو را بر سر عقل بیاورد و روحیه ات را تغییر دهد، در هر صورت این را بدان که در خانه من همیشه به روي تو باز است به شرط آنکه دختر خوبی باشی و اوامر مرا اطاعت کنی.
سپس لحظه اي سکوت کرد تا شاید پاسخی بشنود اما چون همراهش همچنان ساکت بود با نگاه دیگري به سوي او ادامه داد:
– نمی دانی چقدر متاسفم که باید ترا مدتی به این محل بسپارم، با این حال اطمینان دارم پس از دوران کوتاهی اقامت در اینجا از خر شیطان پیاده خواهی شد و همان می شوي که من می خواهم، گرچه حالا باید مخارج سنگینی را براي ماندنت در اینجا بپردازم ولی مطمئنم که در آینده چند برابر آن را به من پس خواهی داد.
در حین اداي این جمله با خنده چندش آوري همراهش را برانداز کرد و گفت:
– می فهمی که چه می گویم؟
اتومبیل به آرامی در مسیر یک فرعی پیچید و در همانحال نگاه سرنشینان به تابلویی افتاد که با خط خوانایی نوشته شده بود: (آسایشگاه روانی شماره دو)







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.