گمشده

این رمان نوشته « زهرا اسدی » می باشد.

زهرا اسدی در 29 آبان سال 1337 در شهر کوچک و صنعتی آبادان به دنیا آمد و چهارمین و آخرین فرزند خانواده بود. دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد اما پس از پایان دبیرستان فرصتی برای ادامه تحصیل نیافت، و پیرو فرهنگ خانواده بلافاصله به خانه بخت رفت. هنر نگارش بدون هیچ تعلیمی در او شکوفا شد و به قول خودش لطف خداوند شامل حال او گشت و ذره‏‌ای از علم بی‏کران حق در وجود وی به امانت گذارده شد. وی از سن سی و شش سالگی شروع به نوشتن کرد که تا امروز همچنان ادامه دارد. او هر چند معتقد است با نقطه اوج فاصله زیادی دارد، اما اعتراف می‏‌کند با گذشت زمان نوشته‏‌هایش پخته‏‌تر و شکیل‏‌تر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 204 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اتومبیل طوسی رنگ با پلاك سفید و پنج رقمی مسیر خارج شهر را در پیش گرفت و همراه با دو سرنشین مرموزش همچنان به پیش می رفت. مرد میانسالی که از ظاهر خوبی برخوردار بود، پشت فرمان نشسته وآن را هدایت می کرد.

سکوت محضی بر فضاي کوچک اتومبیل حکمفرما بود و جز صداي آرام موتور و سایش چرخها بر سطح آسفالت صداي دیگري به گوش نمی رسید. تابش شعاع گرمی بخش خورشید که به صورت مایل می تابید نشان می داد که هنوز چند ساعتی به رسیدن ظهر باقیست. نسیم خنکی که از شیشه اتومبیل به درون می وزید، بشارت می داد که عمر گرما به آخر رسیده و باید در انتظار پاییزي دل انگیز بود. در آن میان راننده خطاب به شخصی که در کنارش قرار داشت با لحن آرامی گفت:

– امیدوارم هر چه زودتر بر سر عقل بیایی و از رفتار نادرستت دست برداري.

به دنبال مکثی کوتاه، با نظري گذرا به سوي او ادامه داد:

– خودت خوب میدانی که من جز صلاح تو چیزي نمی خواهم اما دیگه از دست بچه بازیهایت خسته شده ام. هر چه سعی کردم ترا با زبان خوش رام کنم نشد، بناچار تصمیم گرفتم ترا به مکانی ببرم که با آدمهاي شبیه به خودت دمخور باشی، شاید زندگی با آنها تو را بر سر عقل بیاورد و روحیه ات را تغییر دهد، در هر صورت این را بدان که در خانه من همیشه به روي تو باز است به شرط آنکه دختر خوبی باشی و اوامر مرا اطاعت کنی.

سپس لحظه اي سکوت کرد تا شاید پاسخی بشنود اما چون همراهش همچنان ساکت بود با نگاه دیگري به سوي او ادامه داد:

– نمی دانی چقدر متاسفم که باید ترا مدتی به این محل بسپارم، با این حال اطمینان دارم پس از دوران کوتاهی اقامت در اینجا از خر شیطان پیاده خواهی شد و همان می شوي که من می خواهم، گرچه حالا باید مخارج سنگینی را براي ماندنت در اینجا بپردازم ولی مطمئنم که در آینده چند برابر آن را به من پس خواهی داد.

در حین اداي این جمله با خنده چندش آوري همراهش را برانداز کرد و گفت:

– می فهمی که چه می گویم؟

اتومبیل به آرامی در مسیر یک فرعی پیچید و در همانحال نگاه سرنشینان به تابلویی افتاد که با خط خوانایی نوشته شده بود: (آسایشگاه روانی شماره دو)

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گمشده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گمشده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *