کسی می آید

این رمان نوشته « مريم رياحي » می باشد.

مريم رياحي متولد سال ۱۳۵۸ در تهران است و تحصيلات خود را تا مقطع کارشناسي ارشد در رشته زبان و ادبيات فارسي ادامه داده است. او از همان سال‌هاي جواني علاقه‌مند به داستان‌نويسي شد و به مرور، با انتشار رمان‌هاي متعددي وارد عرصه ادبيات حرفه‌اي گرديد.

کتابهاي متعددي از اين نويسنده چاپ شده است.

این نویسنده کتابهای دیگری مانند هم دارد.قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 544 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد. یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد. چه لذتی می داد صبحهای زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب. صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد:

– خورشید… خورشید جان!

گویا بی فایده بود ادامه مقاومت، باید بلند می شد. سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد. چشمهایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد. کلاغها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند. خورشید یواشکی سر بلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه بغلی انداخت. پشه بند اونها هم هنوز برپا بود. با خود گفت: فکر کنم سحر هنوز خوابه. شاید محسن هم خوابیده باشه، بجنبم تا محسن پیدایش نشده. اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم!

فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه بند بیرون آمد. دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود، و زیباتر. نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند. موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند. به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد. پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد.

مامان مهری: چه عجب!… ظهر شد دختر! مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه!

خورشید: سلام، صبح بخیر.

مامان مهری: علیک سلام.

خورشید: چه خبره مامان، مگه ساعت چنده؟!

مامان مهری: ظهره.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کسی می آید”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کسی می آید”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *