بخشی از کتاب:
چه تابستان باصفایی بود شهریور آن سال! چه نوازش دلچسبی باد به صورت خورشید می داد. یک چشم نگاهی به نور انداخت و دوباره صورتش را توی بالش گم کرد. چه لذتی می داد صبحهای زود بیدار شدن از دست هجوم نور آفتاب. صدای مامان مهری از طبقه پایین می آمد:
– خورشید… خورشید جان!
گویا بی فایده بود ادامه مقاومت، باید بلند می شد. سرش را از بالای پشه بند بیرون آورد. چشمهایش را جمع کرد و آسمان را نگاه کرد. کلاغها همراه با گنجشکها یک کنسرت درست و حسابی اعصاب خرد کن به راه انداخته بودند. خورشید یواشکی سر بلند کرد و نگاهی به پشت بام همسایه بغلی انداخت. پشه بند اونها هم هنوز برپا بود. با خود گفت: فکر کنم سحر هنوز خوابه. شاید محسن هم خوابیده باشه، بجنبم تا محسن پیدایش نشده. اون وقت دیگه نمی تونم از اینجا خلاص بشم!
فوری بالشش را زد زیر بغلش و از پشه بند بیرون آمد. دوباره آسمان را نگاهی کرد بی مزاحمت هیچ سقفی آسمان نزدیکتر بود، و زیباتر. نگاهی سر سری به دور و برش انداخت و با سرعت خودش را به در پشت بام رساند. موهای بلندش فر خورده بود و لوله لوله دورش پخش و پلا بودند. به محض باز شدن در، بوی عطر چای بینی اش را پر کرد. پله ها را به نرمی پایین آمد و سری به آشپزخانه زد.
مامان مهری: چه عجب!… ظهر شد دختر! مگه نمی دونی چقدر کار داریم خب بجنب دیگه!
خورشید: سلام، صبح بخیر.
مامان مهری: علیک سلام.
خورشید: چه خبره مامان، مگه ساعت چنده؟!
مامان مهری: ظهره.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.