بخشی از کتاب:
اون روز قرار من با دوستانم، آسايشگاه كهريزك بود.
جايي بود بزرگ و با صفا و پر از نيمكت هاي رنگ وارنگ.
اينقدر دارو درخت داشت كه در بين آنها گم مي شدي، افسوس كه فضاي غم گرفته اي داشت.
در محوطة آسايشگاه، پيرزنها و پيرمردهايي را مي ديدم كه هر كدام مشغول صحبت با دوستان و هم اتاقي هايشان بودند.
بعضي ها هم در گوشه اي خلوت، تنها و آرام نشسته بودند و انگار كه از تنها بودن بيشتر از با هم بودن لذت مي بردند.
مدت ها بود كه به آنجا مي رفتم و با تعدادي از آنها گفتگو مي كردم، شايد موضوع تازه اي پيدا كنم ولي هيچ كدام نظرم جلب نمي كرد، تا اينكه آن روز چشمم به اتاقي افتاد كه هميشه پرده هايي كشيده داشت و فقط سايه اي پشت پنجره ديده مي شد.
كنجكاو شدم كه اين اتاق متعلق به چه كسي است. به سراغ سرپرست آنها رفتم، با ديدن من و دوستانم از جا بلند شد و گفت:
– ببينم بالاخره شما موضوع مناسبي پيدا كرديد يا نه؟
گفتم:
– تا امروز كه نه.
و بلافاصله گفتم:
– خانم ارسلاني اون اتاقي كه بيشتر اوقات پرده هايش كشيده شده است مال كيه؟
با تعجب گفت:
– چه طور مگه!؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.