هیچ گلی براي من نفرست

این رمان نوشته « ساندرا براون » می باشد.

خانم ساندرا لین براون (متولد ۱۲ مارس ۱۹۴۸ در ویکو، تگزاس) یک نویسنده معروف آمریکایی در زمینه رمانهای رمانتیک و مهیج است. براون کارهایی نیز با تخلص ریچل راین، لارا جوردن و ارین سنت کلر نوشته است.

ساندرا براون در ویکو، تگزاس متولد شد و در فورث ورث بزرگ شد. او در دانشگاه تگزاس کریستین در رشته زبان انگلیسی شروع تحصیل کرد ولی در سال ۱۹۶۸ برای ازدواج با مایکل براون دانشگاه را ترک کرد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.

با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 231 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

آنچه پیش روي مرد قرار داشت، احتمالاً جذاب ترین صحنه اي بود که در تمام عمرش دیده بود.

او داشت از میان چهار چوب در اصلی، اندام یک زن را دید می زد. زن، لباس هاي جین تنگی به تن داشت. شلوارش که به خاطر سالها شستشو رنگ و رویش را از دست داده و سفید شده بود، در اثر رصوبت به پاهاي بلند و کشیده اش چسبیده بود.

زن، نزدیک ستون اصلی، در کنار جعبه فیوز زانو زده بود و در حالی که به دقت داخل جعبه را نگاه می کرد، با تردید و دودلی با آن ور می رفت. در آن لحظه، او براي وارسی کلیدها و پیدا کردن علت خرابی آنها، بیشتر به طرف پایین خم شد. مرد، تبسم کرد… مثل تبسم مشتاقانه یک گربه به موشی که در تله افتاده است… تبسمی ناشی از یک چشم چرانی لذت بخش. او از خودش شرمنده بود، اما نه زیاد! نه آنقدر شرمنده که نگاهش را از آن صحنه برگیرد.

کابین تاریک بود و چراغ قوه زن، نور ناچیزي بیرون می داد. فقط هنگامی که آذرخش در آسمان می درخشید همه جا روشن می شد.

دو پسر بچه که داشتند تلاش هاي آن زن را تماشا می کردند، لحظه به لحظه بی تاب تر می شدند.

– من گرسنه ام. تو گفتی که ما به محض رسیدن به اینجا غذایی می خوریم.

– مامان تو می دانی که چطور چراغ ها را روشن کنی؟ شرط می بندم که نمی دانی.

زن، سرش را جلوتر برد و مرد از همان جایی که ایستاده بود، حالتی از نومیدي و شکست را در چهراه اش دید. اما آن حالت فقط یک لحظه دوام آورد. زن، سرش را بلند کرد. گویی می خواست یک نفس عمیق بکشد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هیچ گلی براي من نفرست”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هیچ گلی براي من نفرست”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *