بخشی از کتاب:
آنچه پیش روي مرد قرار داشت، احتمالاً جذاب ترین صحنه اي بود که در تمام عمرش دیده بود.
او داشت از میان چهار چوب در اصلی، اندام یک زن را دید می زد. زن، لباس هاي جین تنگی به تن داشت. شلوارش که به خاطر سالها شستشو رنگ و رویش را از دست داده و سفید شده بود، در اثر رصوبت به پاهاي بلند و کشیده اش چسبیده بود.
زن، نزدیک ستون اصلی، در کنار جعبه فیوز زانو زده بود و در حالی که به دقت داخل جعبه را نگاه می کرد، با تردید و دودلی با آن ور می رفت. در آن لحظه، او براي وارسی کلیدها و پیدا کردن علت خرابی آنها، بیشتر به طرف پایین خم شد. مرد، تبسم کرد… مثل تبسم مشتاقانه یک گربه به موشی که در تله افتاده است… تبسمی ناشی از یک چشم چرانی لذت بخش. او از خودش شرمنده بود، اما نه زیاد! نه آنقدر شرمنده که نگاهش را از آن صحنه برگیرد.
کابین تاریک بود و چراغ قوه زن، نور ناچیزي بیرون می داد. فقط هنگامی که آذرخش در آسمان می درخشید همه جا روشن می شد.
دو پسر بچه که داشتند تلاش هاي آن زن را تماشا می کردند، لحظه به لحظه بی تاب تر می شدند.
– من گرسنه ام. تو گفتی که ما به محض رسیدن به اینجا غذایی می خوریم.
– مامان تو می دانی که چطور چراغ ها را روشن کنی؟ شرط می بندم که نمی دانی.
زن، سرش را جلوتر برد و مرد از همان جایی که ایستاده بود، حالتی از نومیدي و شکست را در چهراه اش دید. اما آن حالت فقط یک لحظه دوام آورد. زن، سرش را بلند کرد. گویی می خواست یک نفس عمیق بکشد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.