بخشی از کتاب:
هرگز فراموش نمي كنم هفت ساله بودم كه در يك غروب دلگير پاييزي مادرم با چادر چيت گلدار و چمداني زهوار در رفته درحاليكه گريه امانش را بريده بود و با گوشه چادر رنگ و رو رفته اش اشكهايش را پاك مي كرد.
دستم را گرفته بود و رو به مادربزرگ كه از پنجره چوبي خانه آجري با تحقير و چشماني بي فروغ با چارقد سفيدي كه طبق عادتش بيخ گلويش با سنجاقي سفت بسته بود، گفت:
– من ميرم اما به همين وقت عزيز از خدا خواستم تقاص من و اين بچه رو ازت بگيره همين طور كه منو آواره كردي خدا جوابتو بده و آواره بشي!
با همان بچگي حس كردم مادر با تمام نفرينهايش كه از دل پردردش بيرون مي آمد باز به دنبال روزنه اي براي بازگشت به آن خانه محقر بود تا شايد بتواند دل پيرزني كه خود را مادربزرگ من مي دانست اندكي نرم كند.
اما افسوس كه در نگاه مادربزرگ هيچ اثري از ترحم و آشنايي به چشم نمي خورد و ما همانند آدمهاي بي سر و پايي بوديم كه هيچ نسبتي با او نداشتيم.
پنجره را با چنان شدتي به هم كوبيد تا بفهماند راه برگشتي برايمان نمانده. از ترس ناخودآگاه سرم را ميان چادر مادرم پنهان كردم. مادر با نوازش گيسوانم مي خواست ترس را از من دور كند.
دقايقي مردد در خلوت كوچه ايستاديم. محترم خانم همسايه ديوار به ديوار مادربزرگ كه سروسري با يكديگر داشتند، سرش را ميان چارچوب در بيرون آورد و به كوچه نگاهي انداخت. با ديدن ما با حالتي تصنعي گفت:
– بميرم براتون بالاخره كار خودش رو كرد. حالا مي خواي چيكار كني؟
حرفهاي محترم خانم كه بيشتر از روي فضولي بود تا دلسوزي، دل مادر را بدتر از قبل سوزاند. گفت:
– خدا از سر تقصيراتون بگذره اما من نمي گذرم!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.