مهر من

این رمان نوشته « سیمین شیردل » است.

 سیمین شیردل متولد سال ۱۳۴۳ است. مادر و همسری که در دنیای ادبیات هم یکی از زنان موفق ایران است. او می گوید: در سال ۷۸ سرانجام با تلنگری از خواب بیدار شدم و حس کردم می توانم رویاهایم را به نگارش در بیاورم و آن زمان بود که عاشق زندگی کردن شدم…

سیمین شیردل در سال ۷۹ اولین کتابی به نام « قلب‌های بی‌اراده » را منتشر کرد. وی با جسارت می‌گوید که این کتاب را با بی‌تجربگی نوشته است و به همین دلیل انتشار این کتاب چندان هم موفقیت‌آمیز نبود.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 439 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

هرگز فراموش نمي كنم هفت ساله بودم كه در يك غروب دلگير پاييزي مادرم با چادر چيت گلدار و چمداني زهوار در رفته درحاليكه گريه امانش را بريده بود و با گوشه چادر رنگ و رو رفته اش اشكهايش را پاك مي كرد.

دستم را گرفته بود و رو به مادربزرگ كه از پنجره چوبي خانه آجري با تحقير و چشماني بي فروغ با چارقد سفيدي كه طبق عادتش بيخ گلويش با سنجاقي سفت بسته بود، گفت:

– من ميرم اما به همين وقت عزيز از خدا خواستم تقاص من و اين بچه رو ازت بگيره همين طور كه منو آواره كردي خدا جوابتو بده و آواره بشي!

با همان بچگي حس كردم مادر با تمام نفرينهايش كه از دل پردردش بيرون مي آمد باز به دنبال روزنه اي براي بازگشت به آن خانه محقر بود تا شايد بتواند دل پيرزني كه خود را مادربزرگ من مي دانست اندكي نرم كند.

اما افسوس كه در نگاه مادربزرگ هيچ اثري از ترحم و آشنايي به چشم نمي خورد و ما همانند آدمهاي بي سر و پايي بوديم كه هيچ نسبتي با او نداشتيم.

پنجره را با چنان شدتي به هم كوبيد تا بفهماند راه برگشتي برايمان نمانده. از ترس ناخودآگاه سرم را ميان چادر مادرم پنهان كردم. مادر با نوازش گيسوانم مي خواست ترس را از من دور كند.

دقايقي مردد در خلوت كوچه ايستاديم. محترم خانم همسايه ديوار به ديوار مادربزرگ كه سروسري با يكديگر داشتند، سرش را ميان چارچوب در بيرون آورد و به كوچه نگاهي انداخت. با ديدن ما با حالتي تصنعي گفت:

– بميرم براتون بالاخره كار خودش رو كرد. حالا مي خواي چيكار كني؟

حرفهاي محترم خانم كه بيشتر از روي فضولي بود تا دلسوزي، دل مادر را بدتر از قبل سوزاند. گفت:

– خدا از سر تقصيراتون بگذره اما من نمي گذرم!

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مهر من”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مهر من”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *