لاک صورتی

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « لاک صورتی » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

بيش از سه روز نتوانستند امام زاده قاسم بمانند. هاجر صبح روز چهارم، دوباره بغچه خود را بست، و گيوه نوی را که وقتی می خواستند به اين ييلاق سه روزه بيايند، به چهار تومان و نيم از بازار خريده بود، ور کشيد و با شوهرش عنايت الله به راه افتادند.

عصر يک روز وسط هفته بود. آفتاب پشت کوه فرو می رفت و گرمی هوا می نشست. زن و شوهر، سلانه سلانه، تا تجريش قدم زدند. در آنجا هاجر از اتوبوس شهر بالا رفت و شوهرش، جعبه آينه به گردن، راه نياوران را در پيش گرفت. می خواست چند روزی هم در آنجا گشت بزند. در اين سه روزی که امام زاده قاسم مانده بودند، نتوانسته بود حتی يک تله موش بفروشد.

هاجر شايد بيست و پنج سال داشت. چنگی به دل نمی زد. ولی شوهرش به او راضی بود. عنايت الله کاسبی دوره گرد بود. خود او می گفت دوازده سال است دست فروشی می کند و فقط در اواخر جنگ بود که توانست جعبه آينه کوچکی فراهم کند. از آن پس بساط خود را در آن می ريخت، بند چرمی اش را به گردن می انداخت و به قول خودش دکان جمع و جوری داشت و از کرايه دادن راحت بود. اين بزرگترين خوش بختی را برای او فراهم می ساخت. هيچوقت به کارو کاسبی خود اين اميد را نداشت که بتواند غير از بيست و پنج تومان کرايه خانه شان، کرايه ماهانه ديگری از آن راه بيندازد.

هفت سال بود عروسی کرده بودند. ولی هنوز خدا لطفی نکرده بود و اجاقشان کور مانده بود. هاجر خودش مطمئن بود. شوهر خود را نيز نمی توانست گناه کار بداند. هرگز به فکرش نمی رسيد که ممکن است شوهرش تقصيرکار باشد. حاضر نبود حتی در دل خود نيز به او تهمتی و يا افترايی ببندد و هروقت به اين فکر می افتاد پيش خود می گفت:

 – چرا بيخودی گناهشو بشورم؟ من که خدای اون نيستم که. خودش می دونه و خدای خودش…

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “لاک صورتی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “لاک صورتی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *