آرزوی قدرت

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « آرزوی قدرت » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

زيره چي هنوز از پله هاي سر بازار بالا نرفته بود و خودش را به خيابان نرسانده بود كه باز به يكي از اين تفنگ به دوش ها برخورد و بيشتر ناراحت شد. تجارت خانه اي كه زيره چي در آن كار مي كرد همان سر بازار بود و او از تجارت خانه كه در مي آمد مي خواست به تلگراف خانه برود و همان از در تجارت خانه كه بيرون مي آمد باز ناراحت شده بود. از اين كه نمي توانست حروف ماشين شده تلگراف را بخواند باز غصه اش شده بود. ولي اين غصه اش را زود فراموش كرد و به سرباز تفنگ به دوش فكر مي كرد كه فكرش را ناراحت تر كرده بود.

زيره چي مدت ها بود هر وقت در كوچه و خيابان چشمش به تفنگ روي دوش يك سرباز يا ژاندارم مي افتاد ناراحت مي شد و خودش هم نمي فهميد چرا. يعني ناراحت كه نمي شد اضطراب مخصوصي به او دست مي داد و چندشش مي شد. رنگش مي پريد و چند دقيقه اي مي ايستاد و يا دنبال آن سرباز يا ژاندارم چند قدم مي رفت و بعد هم اگر واقعه اي اتفاق نمي افتاد و چيزي او را به حال خودش باز نمي گرداند معلوم نبود تا چه وقت به همان حال مي ماند و به تفنگ روي دوش آن سرباز يا ژاندارم مات زده نگاه مي كرد.

در اين گونه مواقع زيره چي پس از اينكه به حال خود باز مي گشت و مي خواست دنبال كار خود برود تصميم مي گرفت و بعد در باره اين مساله فكر مي كرد و سرانجام به نتيجه اي برسد. يعني فكر كند كه چرا هر وقت چشمش به يك تفنگ مي افتد اين طور از خود بي خود مي شود؟ اضطرابي به او دست مي دهد و دست و دلش هم مي لرزد؟ و خودش را فراموش مي كند.

زيره چي مي خواست اولا بداند چرا اين حالت به او دست مي دهد و بعد بفهمد كه اصلاً در چنين مواقعي چه طور مي شد؟ چه حالتي به او دست مي دهد؟ اميد انتظار وحشت ترس يا آرزو… و سرانجام وقتي چشمش به يك تفنگ مي افتد چه جور مي شود؟ چه چيزش مي شود؟ اين را مي خواست بداند.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “آرزوی قدرت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “آرزوی قدرت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *