جشن فرخنده

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « جشن فرخنده » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو مي گرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:

– بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشت بون حوله منو بيار.

عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان مي افتاد شروع مي كرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهي ها در رفتند و پدرم گفت:

– كره خر! يواش تر.

و دويدم به طرف پلكان بام. ماهي ها را خيلي دوست داشت. ماهي هاي سفيد و قرمز حوض را. وضو كه مي گرفت اصلاً ماهي ها از جاشان هم تكان نمي خوردند. اما نمي دانم چرا تا من مي رفتم طرف حوض در مي رفتند. سرشان را مي كردند پايين و دمهاشان را به سرعت مي جنباندند و مي رفتند ته حوض. اين بود حه از ماهيها لجم مي گرفت. توي پلكان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روي پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزي مي آمد كه نگو و همسايه مان داشت كفترهايش را دان مي داد. حوله را از روي بند برداشتم و ايستادم به تماشاي كفترها. اينها ديگر ترسي از من نداشتند.

سلامي به همسايه مان كردم كه تازگي دخترش را شوهر داده بود و خودش تك و تنها توي خانه زندگي مي كرد .يكي از كفترها دور قوزك پاهايش هم پرداشت. چرخي و يك ميزان. و آنقدر قشنگ راه مي رفت و بقو بقو مي كرد كه نگو. گفتم:

– اصغر آقا دور پاي اين كفتره چرا اينجوريه؟

گفت:

– بَه! صد تا يكي ندارندش. مي دوني؟ ديروز ناخونك زدم.

گفتم:

– ناخونك؟

– آره يكيشون بي معرفتي كرده بود منم دو تا از قرقي هاش را قر زدم.

بابام حرف زدن با اين همسايه كفتر باز را قدغن كرده بود. اما مگر مي شد همه امر و نهي هاي بابا را گوش كرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حياط ما افتاده بود و صداي بابام را درآورده بود.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “جشن فرخنده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “جشن فرخنده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *