الگمارك و المكوس

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « الگمارك و المكوس » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

در پاسگاه مرز زياد معطلم نكردند. تذكره ام را بازرسي كردند. عكسش را با قيافه ام تطبيق نمودند؛ ورقه آبله كوبي ام را كه همان روز صبح در خرمشهر، به دو تومان گرفته بودم، ديدند و اجازه ورود دادند.

شرطه اي (پاسباني) پيش دويد. چمدانم را برداشت و جلو افتاد. از پاسگاه تا لب شط چندان فاصله اي نبود. بلم هاي دراز و نوك برگشته، با عرب هاي چفيه بسته و چوب به دست، كنار شط صف كشيده بودند و عربي بلغور مي كردند. يكي از آن ميان پيش آمد، با پاسبان مرز نجوايي كرد. چمدان را از او گرفت. گذاشت توي بلم. ما هر دو تا را جا داد، ولي را ه نيفتاد. چهار نفر ديگر را هم سواركرد؛ يك زن روبند بسته ولي چالاك؛ يك پاسبان ديگر و دو تا پير مرد و بعد را ه افتاديم.

من اولين بار بود كه روي آب در قايقي مي نشستم. شنيده بودم كه روي آب، حال آدم به هم مي خورد، ولي به خود اطمينان داشتم. يكي دوبار وقتي پاي يك نفت كش دود كله دور مي زديم سرم گيج مي رفت.

هوا خيلي گرم بود. مه تا ته گلوی آدم فرو می رفت و مزه ای ترشيده داشت. چيزی به ظهر نمانده بود. صبح از خرم شهر با يک تاکسی، با هزار چک و چانه، به بيست تومان، راه افتاده بودم. و وقتی به پاسگاه مرز عراق وارد شدم، نيم ساعت به ظهر داشتيم. رفقای راه از تهران تا اهوازم، که همان توی قطار با هم آشنا شده بوديم، هر چه اصرار کرده بودند، حاضر نشده بودم بمانم و عصر به اتفاق آنها، با قايق دوازده نفری شيخ عبود حرکت کنم. پيش خودم فکر کرده بودم که: “چرا؟ من که تذکره دارم، چرا کارمو عقب بندازم؟ اونم با يه عده قاچاقچی، اونم شبونه و دزدکی از مرز رد شم؟ “

ماشينی که مرا از خرم شهر تا پاسگاه اول مرز عراق آورده بود، پنج نفر ديگر را هم سوار کرده بود و من اول خيال کردم از آنها هم يک چنين پولی گرفته است.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “الگمارك و المكوس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “الگمارك و المكوس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *