بخشی از کتاب:
در پاسگاه مرز زياد معطلم نكردند. تذكره ام را بازرسي كردند. عكسش را با قيافه ام تطبيق نمودند؛ ورقه آبله كوبي ام را كه همان روز صبح در خرمشهر، به دو تومان گرفته بودم، ديدند و اجازه ورود دادند.
شرطه اي (پاسباني) پيش دويد. چمدانم را برداشت و جلو افتاد. از پاسگاه تا لب شط چندان فاصله اي نبود. بلم هاي دراز و نوك برگشته، با عرب هاي چفيه بسته و چوب به دست، كنار شط صف كشيده بودند و عربي بلغور مي كردند. يكي از آن ميان پيش آمد، با پاسبان مرز نجوايي كرد. چمدان را از او گرفت. گذاشت توي بلم. ما هر دو تا را جا داد، ولي را ه نيفتاد. چهار نفر ديگر را هم سواركرد؛ يك زن روبند بسته ولي چالاك؛ يك پاسبان ديگر و دو تا پير مرد و بعد را ه افتاديم.
من اولين بار بود كه روي آب در قايقي مي نشستم. شنيده بودم كه روي آب، حال آدم به هم مي خورد، ولي به خود اطمينان داشتم. يكي دوبار وقتي پاي يك نفت كش دود كله دور مي زديم سرم گيج مي رفت.
هوا خيلي گرم بود. مه تا ته گلوی آدم فرو می رفت و مزه ای ترشيده داشت. چيزی به ظهر نمانده بود. صبح از خرم شهر با يک تاکسی، با هزار چک و چانه، به بيست تومان، راه افتاده بودم. و وقتی به پاسگاه مرز عراق وارد شدم، نيم ساعت به ظهر داشتيم. رفقای راه از تهران تا اهوازم، که همان توی قطار با هم آشنا شده بوديم، هر چه اصرار کرده بودند، حاضر نشده بودم بمانم و عصر به اتفاق آنها، با قايق دوازده نفری شيخ عبود حرکت کنم. پيش خودم فکر کرده بودم که: “چرا؟ من که تذکره دارم، چرا کارمو عقب بندازم؟ اونم با يه عده قاچاقچی، اونم شبونه و دزدکی از مرز رد شم؟ “
ماشينی که مرا از خرم شهر تا پاسگاه اول مرز عراق آورده بود، پنج نفر ديگر را هم سوار کرده بود و من اول خيال کردم از آنها هم يک چنين پولی گرفته است.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.