بخشی از کتاب:
زيره چي هنوز از پله هاي سر بازار بالا نرفته بود و خودش را به خيابان نرسانده بود كه باز به يكي از اين تفنگ به دوش ها برخورد و بيشتر ناراحت شد. تجارت خانه اي كه زيره چي در آن كار مي كرد همان سر بازار بود و او از تجارت خانه كه در مي آمد مي خواست به تلگراف خانه برود و همان از در تجارت خانه كه بيرون مي آمد باز ناراحت شده بود. از اين كه نمي توانست حروف ماشين شده تلگراف را بخواند باز غصه اش شده بود. ولي اين غصه اش را زود فراموش كرد و به سرباز تفنگ به دوش فكر مي كرد كه فكرش را ناراحت تر كرده بود.
زيره چي مدت ها بود هر وقت در كوچه و خيابان چشمش به تفنگ روي دوش يك سرباز يا ژاندارم مي افتاد ناراحت مي شد و خودش هم نمي فهميد چرا. يعني ناراحت كه نمي شد اضطراب مخصوصي به او دست مي داد و چندشش مي شد. رنگش مي پريد و چند دقيقه اي مي ايستاد و يا دنبال آن سرباز يا ژاندارم چند قدم مي رفت و بعد هم اگر واقعه اي اتفاق نمي افتاد و چيزي او را به حال خودش باز نمي گرداند معلوم نبود تا چه وقت به همان حال مي ماند و به تفنگ روي دوش آن سرباز يا ژاندارم مات زده نگاه مي كرد.
در اين گونه مواقع زيره چي پس از اينكه به حال خود باز مي گشت و مي خواست دنبال كار خود برود تصميم مي گرفت و بعد در باره اين مساله فكر مي كرد و سرانجام به نتيجه اي برسد. يعني فكر كند كه چرا هر وقت چشمش به يك تفنگ مي افتد اين طور از خود بي خود مي شود؟ اضطرابي به او دست مي دهد و دست و دلش هم مي لرزد؟ و خودش را فراموش مي كند.
زيره چي مي خواست اولا بداند چرا اين حالت به او دست مي دهد و بعد بفهمد كه اصلاً در چنين مواقعي چه طور مي شد؟ چه حالتي به او دست مي دهد؟ اميد انتظار وحشت ترس يا آرزو… و سرانجام وقتي چشمش به يك تفنگ مي افتد چه جور مي شود؟ چه چيزش مي شود؟ اين را مي خواست بداند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.