بخشی از کتاب:
هميشه از زماني که خيلي کوچک بودم دلم مي خواست خاطرات روزانه ام را ثبت کنم اما هرگز در اين کار مصمم نبودم، به گمانم اين بار بتوانم اين تصميم را عملي سازم.
امروز روز اول مهر است و روز تولد من… به راستي کسي جز من مي داند که امروز هفده ساله مي شوم! پدر روي مبل لم داده و با چشماني غمگين به مادرم خيره شده است و مادر با لبخندي که حاکي از رضايت اوست در اتاق ها مي چرخد تا مبادا چيزي را براي بردن فراموش کرده باشد و من… آخ! که چقدر غمگينم.
مادر با آن کت و دامن سپيد رنگ شبيه فرشته ها شده و همين بر اندوه پدرم مي افزايد… پس از سال ها مشاجره سرانجام امروز روز رهايي مادر است و اين همان چيزيست که او در آرزويش بود يعني براي هميشه رفتن.
ساعت نه صبح به دادگاه مي رفتند و پدر تنها بر مي گشت و ما ديگر مادري نداشتيم هر چند که تا پيش از اين هم زياد حضورش را احساس نمي کرديم به خصوص فواد برادر يکساله ام که هرگز گرماي آغوش مادر را حس نکرد، به خاطر دارم وقتي او فهميد که فواد را باردار شده است، فقط گريه کرد و سرانجام تصميم گرفت او را از ميان بردارد و در اين راه هر کاري که مي توانست انجام داد، اما گويي به خواست خدا او بايد با قلبي بيمار متولد مي شد. اما براي مادر چه فرقي داشت؟
وقتي همه چيز آماده شد مادر به سويم آمد و پيشاني ام را بوسيد، اشک در چشمان من حلقه زده بود و بغضي داشت خفه ام مي کرد. مادر با تمام بي تفاوتي هايش آن شب نگاهي آشنا پيدا کرده بود. او حرفي نزد و پس از مدتي سکوت، زير لب گفت:
– روزي براي بردنت خواهم آمد، قول مي دهم… قول مادر را باور مي کني عسلم؟
خيلي دلم مي خواست بپرسم کي؟ کجا؟ چگونه؟ ولي مادر رفته بود و من حتي فرصت نکردم بگويم دوستت دارم.
مادر فواد را در آغوش کشيد، چهره ي فواد هنگامي که خودش را در آغوش مادر مي ديد، غير قابل تصور بود… او بوسه اي بر پيشاني داغ فواد زد. امروز در چشمان خيس مادر حسي را ديدم که از آتش سوزنده تر بود. آخ! خداي من، مادر امروز چقدر مهربان شده بود. اي کاش امروز پاياني نداشت حتي براي لحظه اي گمان کردم مادر به خاطر فواد مي ماند اما اين تصوري کودکانه بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.