بخشی از کتاب
بعد جلوی پای پدر بلند شد و دستش را دراز کرد. پدر دستش را از دور گردن من جدا نمود و در دست دکتر شهرام قرار داد. پیرمرد نمی دانست این همه احوال پرسی و تحویل گرفتن به چه منظور است.
معاینه پدرم نیم ساعت طول کشید. برایش اکسیژن وصل کرد و نسخه اش را خودش از داروخانه درمانگاه پیچید. مقداری اسکناس کهنه از کیفم در آوردم و روی میز گذاشتم. وقتی داروها را به دستم داد گفت:
– من برای پدر خودم دارو گرفتم شاه پری خانم. هیچ منتی نیست، وظیفه است.
باز شهرام لب به سخن گشود و تپش قلب من شروع شد. پولها را که از روی میز برمی داشتم ادامه داد:
– فکر می کنم شما هم احتیاج به معاینه داشته باشید.
وقتی مسیر نگاهش را تعقیب کردم، متوجه لرزش دستهای خودم شدم. راست می گفت نیاز به معاینه داشتم اما نه معاینه جسم که روحم نیاز به مداوا داشت. روح سرگردانی که هر چه تلاش می کردم نمی توانستم در جسم جایش بدهم. هر کجا بودم پر می کشید و خودش را به روح شهرام می رساند. در رویاها با او بودم، در خواب با او بودم. در فکرم فقط با او بودم و خلاصه لحظاتم را با یاد او می گذراندم.
بعد از اکسیژن پسر جوانی، دکتر شهرام یک سرم خوراکی برای پدر وصل کرد. چند آمپول هم در سرم تزریق کرد. هر دقیقه که می گذشت حال پدر بهتر می شد. به قول خانم رادمنش، دکترشهرام سفارشی پدرم را مداوا می کرد.
ساعت نه صبح شد. سرم را از بدن پدرم جدا کردم و کمک کردم بتواند کفشهایش را بپوشد و از روی تخت پایین بیاید. بندهای کفش پدر را می بستم که شهرام از پشت صدایم کرد:
– شاه پری؟
در همان حالت که نشسته بودم به سویش چرخیدم:
– بله آقای دکتر!
– ممکن است یک لحظه تشریف بیاورید اتاق من؟
پدر را در اطاق تزریقات تنها گذاشتم و پشت سر شهرام به راه افتادم. چه کار دارد؟ چه می خواهد بگوید؟ قلبم در سینه ام اضافی بود.
شهرام در مطب را بست و روی صندلیش نشست. چراغ مطالعه اش را روشن کرد و خودنویسش را برداشت. نمی دانستم چه می نویسد. شاید نامه ای برای من. اما نه، کاغذ را امضا کرد و به طرف من دراز کرد:
– متاسفم که این خبر را به شما می دهم. اما…
نگرانی یک باره وجودم را احاطه کرد. چشمانم از حد معمول گشادتر شد پرسیدم:
– اما چی آقای دکتر؟
کمی مکث کرد و گفت:
– باید پدرت را به تهران ببری. آدرس بیمارستان را در این کاغذ نوشته ام.
– تهران؟
هنوز دستش دراز بود. کاغذ را گرفتم و شروع به خواندن کردم. دست خطش را که انگلیسی نوشته بود، نمی تواستم بخوانم. اما مهر و امضای شهرام را که پایین نوشته ها بود دیدم، متوجه شدم یک معرفی نامه در دستم است.
– پدر شما باید بستری شود شاه پری.
وقتی می گفت شاه پری دیگر به اعضای بدنم مسلط نبودم. آنقدر لحنش مهربان بود که دلم نمی خواست جمله هایش به انتها برسد.
ادامه داد:
– قلب پدر شما احتیاج به عمل جراحی دارد. با این داروها فقط تا مدتی می
توانستم دردش را تسکین بدهم. اما من واقعاً متاسفم شاه پری، دیگر از دست من کاری ساخته نیست. البته سعی کن فعلاً موضوع را از پدرت پنهان نگه داری تا زمانی که…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.