بخشی از کتاب:
وقتي آفتاب سرزمين آدميان را تصرف كرد. قطار سرنوشت بر روي ريل زندگي خود را از سرعت گرفت.
با بلند شدن صداي زنگ تلفن، مهشيد سراسيمه از خواب پريد. در حالي كه قلبش به شدت مي زد به زحمت به سمت تلفن برگشت كه روي ميز كنار تختخوابش قرار داشت. با دلهره گفت:
– الو بفرماييد.
با شنيدن صداي بيژن نفس عميقي كشيد و گفت:
– بيژن جان تويي؟
– آره عزيزم، خواب بودي؟
مهشيد با تشويش گفت:
– چرا منو بيدار نكردي؟ بچه ها از مدرسه جا موندن.
– ساعت خواب، بچه هارو فرستادم مدرسه، نگران نباش.
مهشيد با تعجب پرسيد:
– جدي ميگي؟ تونستي بدون مشكل آمادشون كني؟
– دستت درد نكنه. يعني شوهرت اينقدر دست و پا چلفتيه كه از پس دو تا وروجك برنياد.
مهشيد با خنده گفت:
– نه جونم، منظورم اين نبود. آخه خودت كه اون دو تا فسقلي رو مي شناسي يه خورده بدقلق تشريف دارن.
– دِ. نشدها، طوري حرف مي زني انگار من از اون باباهايي هستم كه فقط و فقط دستگاه پول ساز هستند و هيچ كاري به خير و شر و بچه شون ندارن. تو بايد بهتر از هركس بدوني كه من تا چه اندازه به امور بچه هامون واقف هستم و از رسيدگي به كارهاي ريز و درشت اونها نهايت لذت رو مي برم. امروز هم كه صبحونشون را دادم، تو پوشيدن لباس بهشون كمك كردم. چون هوا سرد و يخبندون بود ترجيح دادم به جاي سرويس با ماشين خودم به مدرسه ببرمشون، خب حالا مطمئن شدي بدون كوچكترين مشكلي از خونه خارج شدند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.