رمان بازی عشق

این رمان نوشته « ر. اعتمادی » می باشد.

رجب ‌علی اعتمادی (۳۰ بهمن ۱۳۱۲ – ۲۱ تیر ۱۴۰۲) مشهور به ر. اعتمادی نویسنده، رمان‌نویس و روزنامه‌نگار اهل ایران بود. وی به خاطر نوشتن رمانهای عامه‌پسند شهرت داشت. اعتمادی بنیان ‌گذار و سردبیر اولین مجله با مخاطب ویژه نسل جوان ایران بود. از او 28 اثر چاپ شده است. سبک کتابهای وی عشقی، اجتماعی و عرفانی است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 275 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

ساعت نه و نيم صبح بود كه من و پدر و مادرم وارد ايستگاه قطار تهران – مشهد شديم من از روي پله هاي بلند ايستگاه دو رشته قطار سياه رنگ را ديدم كه آدمها مثل مورچه از سر و كولشان بالا مي رفتند و من از نوعي ترس و نگراني پر شده بودم. پدرم كه با آن قد كوتاه و چاق به زحمت ساك و مقداري خرت و پرت را به جلو مي كشيد اول نگاهي به محيط ايستگاه انداخت و بعد با همان لحن آرام و دوستانه اش گفت:

– مريم! مواظب باش باباجون خيلي شلوغه!

آه كه اين پدر من چقدر مهربان و خوبست هميشه و در همه جا مواظب مريمش است هميشه و هميشه مريمش را همان دختر بچه توپولي مي بيند كه وقتي دستش را مي گرفت و او را با خود به خيابان مي برد ناگهان مريم دستش را از دست پدر مي كشيد و از لابلاي اتوموبيلها به آن طرف خيابان مي دويد و عرق سرد ترس را بر پشت پدر برجا مي گذاشت. سرم را برگرداندم. به چهره عرق زده پدر و به قدمهاي آهسته مادر كه مثل هميشه در سكوت راه مي رفت نگاه كردم و گفتم:

– پدرجان نترس من حالا يك دختر 16 ساله ام!

پدر از سر رضايت لبخندي زد. او هميشه به دختر كوچكش مريم افتخار مي كرد هر وقت فاميل كوچك مادر دور هم جمع مي شدند پدرم با همان خوي و خصلت نظاميش خيلي محكم و سريع عقايدش را درباره 3 دختري كه تحويل اجتماع بزرگ داده است بيان مي كرد و با صراحت خاصي مي گفت:

– خوب! من همه دخترهايم را دوست دارم اما مريم كوچولو چيز ديگه ايه.

خواهرهايم زبان به اعتراض مي گشودند و مي گفتند:

– آهان پدر! جناب سرهنگ لطفاً جلو زبونتون رو بگيريد! شما در عصرتان دارين تبعيض قائل مي شين!

خواهر بزرگترم مي گفت:

– به عقيده من اينجور عقايد حتي از عقايد زشت تبعيض نژادي هم پست تره.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان بازی عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان بازی عشق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *