بخشی از کتاب:
با صدای زنگ تلفن، نگاهم را از صفحه مانیتور برداشتم. گوشی را در دست گرفتم و گفتم:
– بله؟
– سلام نیکتا، شهریارم!
– سلام، خوبی؟
– مرسی، تو چطوری؟ چکار می کردی؟
– دارم روی آهنگ سرود تمرین می کنم.
– تمرین رو تعطیل کن. باید بیای شرکت.
به ساعت نگاه کردم و معترضانه پرسیدم:
– الان… اما من تا نیم ساعت دیگه باید توی کلاس باشم.
– موسیقی مهمتره یا کارت؟! یک پروژه مهم بهمون پیشنهاد شده. همه اعضا رو جمع کردم تا در موردش مشورت کنیم.
خودم را لوس کردم و گفتم:
– می شه من نیام؟ می دونی که اگه امروز هم غیبت کنم «پویان» حسابی عصبانی می شه. دفعه قبل بهم تذکر داد، اگه دیگه تکرار بشه عذرم رو می خواد، تازه من از تمرینات حسابی عقبم!
شهریار شمرده شمرده شمرده گفت:
– تو منشی شرکتی و باید توی تمام جلسه ها حاضر باشی. پس نیم ساعت دیگه می بینمت.
با این حرف تماس را قطع و من را در بلاتکلیفی بزرگی رها کرد. می دانستم شهریار با پویان چپ افتاده و حالا احساس می کردم برگزاری جلسات در روزهایی که من با پویان کلاس داشتم به نوعی تعمدی است. این اختلافات از سال گذشته شروع شده بود. از روزی که در ایام ماه رمضان بودیم و آن روز خانواده شهریار و عمو آریان برای صرف افطاری در خانه ما دعوت بودند. پویان همان روز به شهریار که در حال آب خوردن بود، تذکر داد و از آن پس نوع برخوردهای آن دو به گونه ای بود که نشان می داد هیچ کدام دیگری را قبول ندارند.
دلم نمی خواست آن روز دوباره غیبت کنم و مورد بازخواست پویان قرار بگیرم، اما نمی دانستم با شهریار چه باید بکنم. از یک طرف رگه های فامیلی سبب می شد با او رودربایستی داشته باشم و از سویی دیگر او رئیسم بود و ناچار بودم احضارهایش را جدی بگیرم.






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.