تقدیر شیرین

این رمان نوشته « زهرا اسدی » می باشد.

زهرا اسدی در ۲۹ آبان سال ۱۳۳۷ در شهر کوچک و صنعتی آبادان به دنیا آمد و چهارمین و آخرین فرزند خانواده بود. دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد اما پس از پایان دبیرستان فرصتی برای ادامه تحصیل نیافت، و پیرو فرهنگ خانواده بلافاصله به خانه بخت رفت. هنر نگارش بدون هیچ تعلیمی در او شکوفا شد و به قول خودش لطف خداوند شامل حال او گشت و ذره‏‌ای از علم بی‏کران حق در وجود وی به امانت گذارده شد. وی از سن سی و شش سالگی شروع به نوشتن کرد که تا امروز همچنان ادامه دارد. او هر چند معتقد است با نقطه اوج فاصله زیادی دارد، اما اعتراف می‏‌کند با گذشت زمان نوشته‏‌هایش پخته‏‌تر و شکیل‏‌تر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 228 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از گتاب:

زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بیرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند. من و لیلا هم كیفهایمان را برداشتیم و راهي منزل شدیم. نیم روز بود و هوا نسبتاً گرمِ مسیري كه ما براي رسیدن به خانه انتخاب كرده بودیم یكي از كوتاه ترین و متنوعترین راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقریباً نیمي از راه را به خود اختصاص داده بود سبب می شد خستگي راه را كمتر احساس كنیم.

وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبیلهاي در حال حركت و داد و فریاد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند همیشه باعث تفریح ما می شد. من و لیلا بیشتر اوقات در موقع عبور از جلوی بازارچه دقایقي را صرف نگاه كردن به تك تك مغازه ها می كردیم و غافل از گذشت زمان از دیدن خوراكیهاي گوناگون در حال و هواي آن مكان لذت می بردیم.

آن روز بعد از ریسیدن به سر كوچه مان تازه فهمیدیم كه باید قدمهایمان را كمي تندتر كنیم تا زودتر به خانه برسیم، در همان حال از دور متوجه شلوغي و هیاهوي عده اي شدیم. بي اختیار به طرف لیلا برگشتم و با نگراني پرسیدم:

– به نظرت چه شده؟

لیلا هم كه از چهره اش پیدا بود به هیجان آمده با لحن ناراحتي گفت:

– حتماً همسایه ها به جان هم افتاده اند.

كمي كه نزدیكتر شدیم دانستم حدس لیلا درست بوده است. كوچه ما به میدان مبارزه تبدیل شده بود طرفین دعوا در وسط معركه مشغول فحش و ناسزا گویي بودند و عده زیادي از مردم محل دایره وار به گرد آنها حلقه زده بودند. چند نفر هم به حالت میانجیگري سرگرم جدا كردن طرفین دعوا بودند.

مادر منصور كه روسریش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود یك پایه جدال و طرف مقابلش مادر مجید بود كه او هم از نظر آشفتگی دست كمي از آن یك نداشت و از شدت عصبانیت كف سفیدي به دهان آورده بود. مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دلیل هنوز پاي مردها به میان نیامده بود.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تقدیر شیرین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “تقدیر شیرین”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *