بخشی از گتاب:
زنگ آخر به صدا در آمد و بچه ها دوان دوان از كلاسها بیرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارج شوند. من و لیلا هم كیفهایمان را برداشتیم و راهي منزل شدیم. نیم روز بود و هوا نسبتاً گرمِ مسیري كه ما براي رسیدن به خانه انتخاب كرده بودیم یكي از كوتاه ترین و متنوعترین راهها بود چون كه وجود بازارچه اي كه تقریباً نیمي از راه را به خود اختصاص داده بود سبب می شد خستگي راه را كمتر احساس كنیم.
وجود مغازه هاي مختلف و رفت و آمد مردم سر و صداي اتومبیلهاي در حال حركت و داد و فریاد دست فروشها كه هر كدام سعي داشتند جنس خود را به فروش برسانند همیشه باعث تفریح ما می شد. من و لیلا بیشتر اوقات در موقع عبور از جلوی بازارچه دقایقي را صرف نگاه كردن به تك تك مغازه ها می كردیم و غافل از گذشت زمان از دیدن خوراكیهاي گوناگون در حال و هواي آن مكان لذت می بردیم.
آن روز بعد از ریسیدن به سر كوچه مان تازه فهمیدیم كه باید قدمهایمان را كمي تندتر كنیم تا زودتر به خانه برسیم، در همان حال از دور متوجه شلوغي و هیاهوي عده اي شدیم. بي اختیار به طرف لیلا برگشتم و با نگراني پرسیدم:
– به نظرت چه شده؟
لیلا هم كه از چهره اش پیدا بود به هیجان آمده با لحن ناراحتي گفت:
– حتماً همسایه ها به جان هم افتاده اند.
كمي كه نزدیكتر شدیم دانستم حدس لیلا درست بوده است. كوچه ما به میدان مبارزه تبدیل شده بود طرفین دعوا در وسط معركه مشغول فحش و ناسزا گویي بودند و عده زیادي از مردم محل دایره وار به گرد آنها حلقه زده بودند. چند نفر هم به حالت میانجیگري سرگرم جدا كردن طرفین دعوا بودند.
مادر منصور كه روسریش از سر افتاده و رنگ چهره اش به شدت گلگون شده بود یك پایه جدال و طرف مقابلش مادر مجید بود كه او هم از نظر آشفتگی دست كمي از آن یك نداشت و از شدت عصبانیت كف سفیدي به دهان آورده بود. مشخص نبود جنگ آنها بر سر چه بود اما به هر دلیل هنوز پاي مردها به میان نیامده بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.