بخشی از کتاب:
وقتی برادرم مُرد، دانستم باید به فکر ترک هرچه زودتر خانه اش باشم. بدبخت با مرگش هم مرا از زندگی در چنان جهنمی نجات داد و هم خودش راحت شد. مگر از زندگی در کنار چنان زنی چه دیده بود غیر از سنگ زیرین بودن و سپر بلای من شدن؟ جداً که سر کردن با سپیده عمر نوح می طلبید و صبر ایوب! زنک چنان میخش را کوبیده بود که برادرم طی چهارده سال زندگی مشترک حتی یک بار به خودش اجازه نداد تقصیر نداشتن بچه را به یادش آورد. سالهای سال سوخت و ساخت و در برابر طعنه و کنایه های زنش لب فرو بست. چرا؟ چون من جز او در این دنیای پهناور کسی را نداشتم تا در کنارش زندگی کنم. بینوا انگار حضور داشت تا به خاطر من زجر بکشد و پس از مرگش بار سنگین عذاب وجدان برایم به ارث بگذارد.
خدایا! گویی بار سنگین یک کوه را بر دوشم گذارد که حتی پس از گذشت سالها هنوز هم زخمی که به واسطه از دست دادنش بر قلبم نشسته تازه تازه است، زخم این حقیقت که من هرگز فرصت نداشتم گوشه ای از توجه و محبتش را جبران کنم. به راستی که زمان همیشه سر ناسازگاری با من داشت. انگار در هر حال یک قدم از من جلو بود و بیرحمانه به مرگ خواسته هایم می خندید، و این حقیقتی ست که همیشه پس از دست دادن عزیزی تازه به یاد می آوریم چه اندازه به او مدیونیم.
خب، به هر حال خودش همیشه می گفت با سپیده بیحساب است که قطعاً مقصودش به خاطر قبول حضور من در زندگی مشترکشان از سوی او بود.
پرویز آن موجود نازنین یا به راستی قانع و صبور بود و یا می خواست با گفتن چنان عقیده ای بر این واقعیت که بنده بیچون و چرایی بیش نیست سرپوش بگذارد، حقیقتی که من در تمام آن سالها از به زبان آوردنش خودداری کردم و در عوض اعتراف می کنم در هر فرصتی حق خواهرشوهری را برای همسرش به جا آوردم. پس چندان غریب نبود که سپیده چشم دیدنم را نداشت و اگر منعش نمی کردند از نفس کشیدن هم محرومم می کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.