بخشی از کتاب:
وزش باد آنقدر شديد بود كه موهاي مري فالتون از بالاي سرش باز شد و صورت رنگ پريده اش را پوشاند. اما او حتي به خودش آنقدر زحمت نداد كه آنها را از روي چشمانش كنار بزند. فقط سعي كرد تا كلاه حصيري اش را محكم نگه دارد، گويي آن كلاه ساده حصيري مي توانست از طغيان بدبختي هايش جلوگيري كند و مانع نابودي كامل او شود. مري آنقدر غرق در افكارش بود كه اصلاً متوجه نشد روبان آبي و بلند كلاه باز شده و آزادانه با وزش باد از اين سو به آن سو مي رود. تا آنجا كه ممكن بود پايش را هم روي آن بگذارد.
حتي متوجه گلهاي وحشي صورتي رنگ، سوسن هاي سفيد و تك و توك اركيده هايي كه در ميان علفهاي كوتاه دشت شكوفه كرده بودند هم نشد. مري نه زيبايي گلها مي ديد و نه خورشيد را – كه گهگاهي از ميان ابرهاي خاكستري مه گرفته زير چشمي به پايين نگاه مي انداخت – و نه چيز ديگري را. هيچ چيز نمي توانست تنهايي و خلاء قلبش را از بين ببرد.
با اينكه دو هفته از خاكسپاري پدرش مي گذشت اندوه و درد او هنوز كوچكترين تسكيني نيافته بود. مري اين اواخر مي دانست كه بالاخره يك روز اين همه درد تمام مي شود. حتي احساس مي كرد كه پدرش تا حدودي راحت هم خواهد شد و به آرامش خواهد رسيد. ولي با وجود اين باز هم از دست دادن او ضايعه بزرگي برايش به حساب مي آمد و آنقدر كه روح و جسمش را در هم شكست.
مري پنج ساله بود كه مادرش را از دست داد و از آن موقع با پدرش زندگي كرد. با اينكه رابرت فالتون خيلي حواس پرت و فراموشكار بود ولي اين به آن معنا نبود كه از تنها فرزندش غفلت كند. او كه كشيش آن ناحيه هم به شمار مي رفت با صرف زمان زيادي، علوم مختلف را به مري آموزش داد. ولي حقيقت امر اين بود كه كشيش به مسائل روزمره اصلاً اهميتي نمي داد. مسايلي مانند خورد و خوراك و پوشاك. حتي وقتي مري كوچكتر بود و به زمين مي خورد كشيش اغلب فراموش مي كرد او را بغل بگيرد و نوازش كند. طفلك مري بايد خودش گرد و خاك زانوهايش را مي تكاند يا خدمتكارهايي را – كه براي انجام كارهاي خانه مي آمدند – خودش راهنمايي مي كرد و هر وقت هم لازم مي شد به كمكشان مي رفت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.