بخشی از کتاب:
– این هم آخرین امتحانمان، آخیش راحت شدم.
– چقدر تنبلی دختر، یعنی اینقدر امتحانات برایت سخت بود؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
– اگر من هم مثل تو شاگرد ممتازی بودم حتماً همین حرف را می زدم.
با خنده کیفم را برداشتم و همراه هم کلاس را ترک کردیم. بین بچه ها همهمه افتاده بود. عده ای خوشحال و با هیجان، سئوالات را با هم حل می کردند و عده ای، مغموم در خود فرو رفته بودند. فرزانه گفت:
– راستی نگار، خانم الماسی برگه های ریاضی را تصحیح کرده و گفته بالاترین نمره را تو گرفتی.
خودم می دانستم. چرا که بهترین درسم ریاضیات بود.
– فهمیدی چی گفتم یا نه؟
– آره فهمیدم، نگفت چند شدم؟
– یعنی خودت نمی دانی! امسال هم، همه را رو سفید کردی.
و سپس با حسرت آهی کشید و گفت:
– خوش به حالت نگار، من اگر تمام سال هم تلاش کنم باز نصف نمره ی تو را نمی گیرم.
– این حرف را نزن، تو هم با هوشی ولی دل به درس نمی دهی.
از هم صحبتی با فرزانه لذت می بردم. او تنها دختری بود که با روحیه و اخلاق من کنار می آمد. چند سالی می شد که با هم دوست بودیم و حالا با پایان یافتن دوره ی شیرین دبیرستان ما هم، از هم دور می شدیم. من به دنبال رویاهای همیشگی ام به خارج سفر خواهم کرد و او مطمئناً ازدواج خواهد کرد. با هم گرم صحبت بودیم و در همان حال دبیرستان را ترک می کردیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.