بخشی از کتاب:
امشب كنار شمعها و پشت ميز پوشيده با روميزي كتان گل بهي، همان كه گلهاي سفيد دارد، مي نشينم و دفتري را كه صبح از تنكابن خريده ام مي گشايم. امشب داستان ساده اي خواهم نگاشت، داستان خودمان را… مرد من! داستان من و تو… من هنوز همان دخترك پشت پنجره ام كه با شنيدن موسيقي ساده باران دلم از خوشي مي لرزد و هنوز مي توانم عاشق بمانم، عاشق خوشه هاي زرد و رسيده گندم، نخلهاي قد كشيده و داغ، عاشق ماه و مهتاب دريا و حتي آن قايق پير خسته كه گوشه گرفته و سرد از ساحل به گل نشسته است. عاشق كارون… عاشق مزرعه ذرت و آفتابگردان. من گمانم هر كسي را رسالتي است و من نيز رسالتي دارم. رسالتي كه چون نفس خود جاودانگي عاشق شوم و رودخانه اي از عشق باقي بمانم.
مرد من! … من و صفورا هر شب شمعهاي هميشگي مان را پشت پشت پنجره ها روشن مي كنيم و تمام چراغها و لاله ها را برق مي اندازيم؛ آنگاه با شكوه يك انتظار خاموش چون وحي عميق دامن مي گسترانم و به انتظارت مي نشينم.
محبوبم… من نذر كرده ام، نذر بي بي شهربانو. اگر بيايي هفت شب بر هفت جاده و راه هفت چراغ روشن كنم و فانوس مسافران گمشده دور دستها گردم.
مسافر من… عهد بسته ام كه تا تو باز گردي روشنايي لحظه اي خانه مان را
ترك نكند و اين خانه شب و روز ميان نور غوطه بخورد.
از كجا بايد شروع كنم از قصه كودكي ام كه از ميان لبهاي خسته مادربزرگ چون نجواي دوري بيرون مي آمد و يا پيرمرد ديروز…
و از تو.
ديروز صبح زود پيرمرد دستفروشي از كنار پرچينهاي ياس خانه مان گذشت و صداي زنگدار پيرش آرامش صبح را بر هم زد. من او را خواندم؛ هر چه از تو بود به او دادم، كت و شلوارهايت، پيراهنها و جورابها و كتابهايت… همه، حتي ديوان شمس را… مرد من! خاطرات تو را نمي خواهم و مي دانم كه بها دادن به خاطراتت ايمان مرا به رفتنت نشان خواهد داد. خاطرات تو را دستفروش سرگردان با خود برد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.