امن ، آبي ، آرام

این رمان نوشته «  شهره قوی روح » است.

 شهره قوی‌ روح نویسنده و رمان نویس ایرانی در سال 1355 تهران متولد شد.

 شهره قوی‌ روح در سال ۱۳۸۰ با مدرك كارشناسي ارشد طراحي صنعتي از دانشكده هنرهاي زيبا فارغ التحصیل شد.

از این نویسنده اطلاعات بیشتری در دسترس نیست.

از  شهره قوی‌ روح چندین رمان زیبا: « آفتاب و آواز » و « مثل مترسک گذشت » و « دل های زمستانی » در دسترس علاقه مندان است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 198 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

امشب كنار شمعها و پشت ميز پوشيده با روميزي كتان گل بهي، همان كه گلهاي سفيد دارد، مي نشينم و دفتري را كه صبح از تنكابن خريده ام مي گشايم. امشب داستان ساده اي خواهم نگاشت، داستان خودمان را… مرد من! داستان من و تو… من هنوز همان دخترك پشت پنجره ام كه با شنيدن موسيقي ساده باران دلم از خوشي مي لرزد و هنوز مي توانم عاشق بمانم، عاشق خوشه هاي زرد و رسيده گندم، نخلهاي قد كشيده و داغ، عاشق ماه و مهتاب دريا و حتي آن قايق پير خسته كه گوشه گرفته و سرد از ساحل به گل نشسته است. عاشق كارون… عاشق مزرعه ذرت و آفتابگردان. من گمانم هر كسي را رسالتي است و من نيز رسالتي دارم. رسالتي كه چون نفس خود جاودانگي عاشق شوم و رودخانه اي از عشق باقي بمانم.

مرد من! … من و صفورا هر شب شمعهاي هميشگي مان را پشت پشت پنجره ها روشن مي كنيم و تمام چراغها و لاله ها را برق مي اندازيم؛ آنگاه با شكوه يك انتظار خاموش چون وحي عميق دامن مي گسترانم و به انتظارت مي نشينم.

محبوبم… من نذر كرده ام، نذر بي بي شهربانو. اگر بيايي هفت شب بر هفت جاده و راه هفت چراغ روشن كنم و فانوس مسافران گمشده دور دستها گردم.

مسافر من… عهد بسته ام كه تا تو باز گردي روشنايي لحظه اي خانه مان را

ترك نكند و اين خانه شب و روز ميان نور غوطه بخورد.

از كجا بايد شروع كنم از قصه كودكي ام كه از ميان لبهاي خسته مادربزرگ چون نجواي دوري بيرون مي آمد و يا پيرمرد ديروز…

و از تو.

ديروز صبح زود پيرمرد دستفروشي از كنار پرچينهاي ياس خانه مان گذشت و صداي زنگدار پيرش آرامش صبح را بر هم زد. من او را خواندم؛ هر چه از تو بود به او دادم، كت و شلوارهايت، پيراهنها و جورابها و كتابهايت… همه، حتي ديوان شمس را… مرد من! خاطرات تو را نمي خواهم و مي دانم كه بها دادن به خاطراتت ايمان مرا به رفتنت نشان خواهد داد. خاطرات تو را دستفروش سرگردان با خود برد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “امن ، آبي ، آرام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “امن ، آبي ، آرام”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *