بخشی از کتاب:
مثل هر غروب بعد از گذراندن یک روز تنهایی و سرگرمی با کارهاي خانه روي مبل روبروي در ورودي نشسته و انتظار ورود مرد رویاهاش را می کشید. مرد جذابی که با دو چشم سبز و نافذ و ابروانی کشیده و پرپشت با هر نگاه لرزه بر اندامش می انداخت و دلش را به سوي عشق می کشید. اما این مرد چرا همیشه ساکت و متفکر بود؟ چه چیزي او را تا این حد منزوي ساخته بود؟ این سوالی بود که می دانست هیچکس جوابی براي آن نداشت و یا اگر هم جوابش را می دانست از او پنهان می کرد.
موهاي مشکی و بلندش را با گیره اي قرمز پشت سرش بسته و آرایش کمرنگی کرده بود تا بتواند به بهترین نحو رضایت او را جلب کند. چند بار تصمیم داشت موهایش را رنگ کند اما با مخالفت او روبرو شده بود. او هیچگاه داد و فریاد نمی کرد اما لحن کلامش چنان قاطعانه و سرسخت بود که راه را بر هر اعتراض و چون و چرایی سد می کرد. بعد از نگاه به ساعت بلند شد و جلوي آینه رفت.
تا آمدن او پنج دقیقه وقت باقی بود و او مثل همیشه سر وقت می رسید بدون کوچکترین تاخیر. به تصویر خودش در آینه نگاه کرد. چشمان سیاه و ابروهاي کشیده، بینی و دهان معمولی که به نظر خودش نه زیبا بود و نه زشت. پس چرا او را به عنوان همسر انتخاب کرده بود؟ او که خودش تا این حد زیبا و خواستنی بود! او که با زیبایی چهره و موقعیت شغلی مناسب می توانست با هر دختر زیبایی ازدواج کند! چرا او را انتخاب کرده بود؟ به خاطر ثروت هنگفت پدرش؟ نه این امري محال بود زیرا او از مال دنیا بی نیاز بود. به خاطر تحصیلات عالیه؟ آن هم غیر ممکن بود زیرا او از ابتدا با کار کردنش مخالفت کرده بود! پس چرا؟ آیا در وجودش چیزي بود که او را به سوي خودش جلب می کرد؟ اگر بود آن چیز چه بود که خودش نمی دانست؟ آیا…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.