بخشی از کتاب:
با غروب نزدیک است و تا ساعتی دیگر همسر و فرزندم مثل دو آدم قحظی زده به خانه می آیند و طلب غذا می کنند، اما دوست دارم به هنگام آماده کردن غذا زندگی ام را برایتان شرح دهم شاید سرگذشت من درس عبرتی گردد براي آن کسانی که هنوز توانایی هاي خود را کشف نکرده و خود را بی هنر و بی استعداد قلمداد می کنند. بگذارید بعد از درست کردن شام زندگی ام را شرح دهم چون راستش الان تمام هوش و حواسم توي زمین فوتبال است و می خواهم ببدانم کدام تیم بالاخره پیروز می شود.
در خانواده سه نفري ما این من هستم که بی طرفم و رنگ لباس بازیکنان برایم فرقی ندارد اما تعصب شدیدي میان همسرم و پسرم سیامک نسبت به اسم تیم و رنگ لباس وجود دارد و قضاوت در میان دو موجودي که به حد پرستش دوستشان دارم بسیار مشکل است اما آموخته ام که چگونه طرف مغموم شده را می توان با نوازش دستی بر سر و جمله اي محبت آمیز نرم کرد، و این پسرم سیامک است که غالباً مورد نوازش قرار می گیرد و در گوشش زمزمه می کنم، پسرم من و بابا با گلهاي قالی پیوند خورده ایم و حرکت توپی که با پا گل شود به مذاقمان خوش نمی آید و همیشه هم او نگاهم کرده و گفته، اما مامان باور کن که این یک گل زیبا و حساب شده بود، و من با گفتن می دانم تو چه می گویی قائله را می خواباندم.
سخت است که میان دو مرد که هر کدام به تیم مورد علاقه ي خود سخت پاي بندند فقط بخواهی بی طرف بمانی و واي به روزي که این دو تیم بخواهند در مقابل هم بازي کنند. از دو روز پیش از مسابقه رجز خوانی هر دو شروع می شود و هر کدام به بیان نقاط ضعف تیم و بازیکنان می پردازند و نمونه هایی از بازي هایی که ارائه شده به عنوان مدرك براي یگدیگر رو می کنند و در آخر با خط نشان کشیدن مسابقه اي که اجرا خواهد شد غائله پایان می گیرد. تا روز مسابقه که هر دو دوشادوش هم از خانه بیرون می روند اما به خوبی در صورتشان یک حالت انتقام و یا یک شور مسابقه را می توانم به خوبی ببینم. گویی به یکدیگر می گویند این گوي و این میدان و من اینجا در خانه می بایست با دلشوره سر کنم و از ترس جرأت رادیو یا تلویزیون را روشن کنم ندارم و تنها به فرستادن صلوات گاهی براي این تیم و گاهی براي تیم دیگر دعا می کردم که هر دو مساوي زمین را ترك کنند و جنجال را بخوابانند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.