بخشی از کتاب:
شنبه ساعت 9 صبح تاریخ… زندان زنان… پرونده شماره… نام افسانه…
– بشین دختر جون من وکیل تو ام. اگه باهام حرف نزنی که نمیتونم کاری برات بکنم!
سکوت
– الان یه ربع میشه که اینجام! وقت من ارزش داره! کارای دیگه ای هم دارم!
سکوت
– عزیزم! فکر می کنی این سکوت کاری برات انجام میده؟!
– باشه! الان نیم ساعته که من منتظر موندم اما..! خب حتماً احتیاج به کمک نداری!
سکوت
– پس من برم؟! حرف نمیزنی؟!
– چه جوری میخوای کمکم کنی؟
– همینکه همین حرف رو زدی خودش یه جور کمک کردن به توئه!
– همین؟! خسته نباشی!
– من فقط یه وکلم.
– چند سالت هس؟!
– قراره من از تو سوال کنم نه تو از من!
– بازجویی؟!
– نه.
– نمیشه حالا من از تو سوال کنم؟
– میخوای از من سوال کنی؟
– آره.
– من که احتیاج به کمک ندارم! تویی که الان احتیاج به کمک داری!
– از کجا معلوم؟!
– خب میخوای چه سوالی ازم بکنی؟
– پرسیدم ازت چند سالته؟
– سی و پنج سالمه راضی شدی؟
– نه با یه سوال که نمیتونم بشناسمت!
– مگه قراره تو منو بشناسی؟!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.