بخشی از کتاب:
مسافرين محترم ورود شما را به خاک ايران خوش آمد مي گويم. ساعت 20:30 دقيقه به وقت تهران است. هوا هفده درجه بالاي صفر و بارانيست. اميدوارم از پرواز لذت برده باشيد. لطفاً در جاي خود نشسته و کمربند را ببنديد. آرزوي ديدار مجدد شما را داريم.
هومن:- ديگه پامو تو اين بشقاب پرنده نمي ذارم. اسمشو بايد مي ذاشتند شرکت هواپيمايي اتو معلق! خيلي خوب ازمون پذيرايي کردند که آرزوي ديدار مجددمون را هم دارن؟!
من:- چي مي گي هومن؟ چرا غر مي زني؟
هومن:- مي گن داريم سقوط مي کنيم. خلبان يادش رفته چرخهاي هواپيما رو سوار هواپيما کند. هر بدي و خوبي از من ديدي حلال کن من فرهاد جون.
من:- رسيديم؟
هومن:- آره. اينجا آخر خطه. ديدار به قيامت.
من:- شام دادند؟
هومن:- آره. شام ترو من خوردم.
من:- بترکي. گرسنه ام بود.
هومن:- شام کله پاچه دادند با پياز ترشي. تو دوست نداشتي. حالا اگه هوس کردي زنگ بزنم يه پرس برات بيارن. نخورده که نيستي.
من:- کي مي رسيم از دستت خلاص شم.
هومن:- فعلاً که رو هوا آويزونيم.
من:- خدا به دادمون برسه با گمرک اينجا. خوب شد به بابا اينا خبر نداديم داريم مي آئيم.
هومن:- جدي فرهاد هشت سال گذشت؟ باور نميشه ما مهندس شده باشيم.
من:- با بودن رفيقي مثل تو براي من هشت قرن گذشت.
هومن:- فرهاد حتماً تو اين هفت هشت ساله، ثروت پدرت هفتاد هشتاد برابر شده.
من:- باز پشت سر پدرم حرف زدي؟ پدر خودت هم پولداره ها!
هومن:- ناراحت شدي؟ ان شاالله تو اين هفت هشت ساله ثروت پدرت از بين رفته باشه! اميدوارم به حق اين سوي چراغ بابات به خاک سياه نشسته باشه! اميدوارم…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.