بخشی از کتاب:
در خانه حاج حسین توکلی بلوایی برپا بود. همه در تکاپو و جنب و جوش بودند و هر کسی کاری انجام می داد. انسیه همسر حاج حسین دچار درد زایمان شده بود و همه دعا می کردند این بار خداوند لطفی کند و این خانواده صاحب پسری شوند. انسیه دو دختر داشت به نامهای آسیه و عاطفه، اولی در هفده سالگی ازدواج کرده و صاحب پسری به نام محمد بود عاطفه هم نامزد داشت و قرار بود به زودی با پسر عموی خود بهادر ازدواج کند.
پس از چهارده سال بچه دار نشدن همه از باردار شدن انسیه قطع امید کرده بودند. حاج حسین و همسرش به همه پزشکان نامدار آن زمان مراجعه کردند تا عاقبت مداوای خانم دکتری اثر کرد و انسیه باردار شد و حالا همه دعا می کردند خداوند پسری به آنان بدهد.
عزیز جون مادر حاج حسین دعا می کرد مادر و بچه هر دو سالم باشند. او عقیده داشت بچه نعمت خداست و باید شکر نعمت را به جا آورد. پسر و دختر بودن فرقی نمی کند اما انسیه دلش می خواست مثل ملیحه جاری و خواهرش مونس خداوند به او پسری بدهد تا نزد حاجی بیش از پیش عزیز شود.
جواد پسر مونس که هشت سال داشت دنبال حاجی رفت. او هم مغازه را دست شاگردش سپرد و با شتاب خود را به منزل رساند و همراه مونس عاطفه و انسیه به بیمارستان رفت. زمانی که پشت در اتاق زایمان بودند هر سه بی قرار قدم می زدند که پرستار با خوشحالی جلو آمد و خبر داد صاحب یک دو قلوی قشنگ و تپل دختر و پسر شدند. هر سه نفر فقط واژه پسر را شنیدند وقتی انسیه را به بخش انتقال دادند از خوشحالی گریه می کرد.
مونس سر و گردنی برای حاجی آمد و گفت:
– حاج آقا خواهرم آخرش برات یه کاکل زری آورد، چشم روشنی سنگینی باید بهش بدی!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.