وکیل

این رمان نوشته «  شهلا ابراهیمی » است.

 شهلا ابراهیمی، در پانزدهمین روز اسفند ماه هزار و سیصد و سی خورشیدی در یکی از کوچه‌های باصفای تهران به نام رئیس دانا به دنیا آمد…

از این نویسنده اطلاعات بیشتری در دسترس نیست.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 440 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

در خانه حاج حسین توکلی بلوایی برپا بود. همه در تکاپو و جنب و جوش بودند و هر کسی کاری انجام می داد. انسیه همسر حاج حسین دچار درد زایمان شده بود و همه دعا می کردند این بار خداوند لطفی کند و این خانواده صاحب پسری شوند. انسیه دو دختر داشت به نامهای آسیه و عاطفه، اولی در هفده سالگی ازدواج کرده و صاحب پسری به نام محمد بود عاطفه هم نامزد داشت و قرار بود به زودی با پسر عموی خود بهادر ازدواج کند.

پس از چهارده سال بچه دار نشدن همه از باردار شدن انسیه قطع امید کرده بودند. حاج حسین و همسرش به همه پزشکان نامدار آن زمان مراجعه کردند تا عاقبت مداوای خانم دکتری اثر کرد و انسیه باردار شد و حالا همه دعا می کردند خداوند پسری به آنان بدهد.

عزیز جون مادر حاج حسین دعا می کرد مادر و بچه هر دو سالم باشند. او عقیده داشت بچه نعمت خداست و باید شکر نعمت را به جا آورد. پسر و دختر بودن فرقی نمی کند اما انسیه دلش می خواست مثل ملیحه جاری و خواهرش مونس خداوند به او پسری بدهد تا نزد حاجی بیش از پیش عزیز شود.

جواد پسر مونس که هشت سال داشت دنبال حاجی رفت. او هم مغازه را دست شاگردش سپرد و با شتاب خود را به منزل رساند و همراه مونس عاطفه و انسیه به بیمارستان رفت. زمانی که پشت در اتاق زایمان بودند هر سه بی قرار قدم می زدند که پرستار با خوشحالی جلو آمد و خبر داد صاحب یک دو قلوی قشنگ و تپل دختر و پسر شدند. هر سه نفر فقط واژه پسر را شنیدند وقتی انسیه را به بخش انتقال دادند از خوشحالی گریه می کرد.

مونس سر و گردنی برای حاجی آمد و گفت:

– حاج آقا خواهرم آخرش برات یه کاکل زری آورد، چشم روشنی سنگینی باید بهش بدی!

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “وکیل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “وکیل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *