بخشی از کتاب:
روزهایي که در خانه مادربزرگ جمع مي شدیم و با نوجوانان همسن و سال که اغلب خاله زاده و نوه خاله و عمه زاده و عموزاده بودند، در حياط بزرگي که شاخ و برگ درختان کهنسال هرگز اجازه نمي داد اشعه خورشيد داغ تابستان روی حوض بزرگ وسط حياط بيفتد بازی مي کردیم، بهترین روزهای آن دوران بود.
مادربزرگ چنان علاقه ای به اقوام دور و نزدیك داشت که به هر مناسبتي عده ای را در خانه ای که از مادرش به ارث برده بود جمع مي کرد تا هم از تنهایي بيرون بياید، هم موقعيتش را به عنوان بزرگ خاندان حفظ کند.
خانه مادربزرگ در خيابان فخرآباد بين بهارستان و پيچ شميران که به دروازه شميران معروف بود، واقع بود.
البته آن خانه کم نظير نبود و مانند بيشتر خانه های آن حول و حوش دارای بيروني و اندروني بود. حياط بيروني یك حوض کوچك نقلي و دو اتاق تو در تو داشت که به گوهر و شوهرش امامقلي اختصاص داده شده بود.
آن دو هم به عنوان کلفت و نوکر از مادربزرگ به او به ارث رسيده بودند.
حياط کوچك بيروني از طریق راهرویي باریك به حياط بزرگ اندروني که بيشتر به باغ و باغچه شبيه بود، وصل مي شد. درختهای کهنسال توت و گردو و خرمالو و درخت اقاقيا که به طور مایل روی حوض مستطيل شكل سایه مي افكند، باعث مي شد تابستانها کسي از نشستن در حاشيه حوض فراری نباشد، ولي در سرتاسر زمستان یا خالي بود یا انباشته از یخ.
گلهای رز سرخ و زرد و محمدی داخل باغچه و بوته های نسترني که با داربست تا ایوان عمارت کشيده شده بود، زیبایي و صفای خانه مادربزرگ را دو چندان مي کرد.
پدربزرگم که یكي دو سال پيش از کار قضاوت بازنشسته شده بود، بيشتر اوقاتش را صرف مطالعه مي کرد و هنگام فراغت به گلها ور مي رفت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.