بخشی از کتاب:
زنگ تعطيلي دبيرستان دخترانه در سالن سه طبقه آن طنين آزادي را نويد مي داد!
دختران گروه گروه از كلاسهاي متعدد دبيرستان بيرون مي آمدند و صداي بلند خنديدن و حرف زدنشان گوش را كر مي كرد.
گاهي صداي صوت يكي از معاونين كه سعي مي كرد به حركت دسته جمعي دختران نظم بدهد به گوش مي رسيد.
كلاسهاي سوم و پيش دانشگاهي در شيفت صبح در همه رشته ها درس مي خواندند و امسال يا سال ديگر فارغ التحصيل مي شدند.
چند دقيقه بعد تقريباً كلاسهاي درس خالي شد و به جز چند دانش آموز كه آنها نيز آماده رفتن مي شدند كسي ديگر به چشم نمي خورد. چند نفر در آینه به زلفهاي خود مي نگريسند و دور از چشم مسوولين به آنها حالت مي دادند و رژ كم رنگي به لبهاي خود مي ماليدند و به عكس بعضي ها هم موهاي خود را زير مقنعه پنهان مي كردند ولي در عين حال هر دو گروه با هم دوست بودند و كنار هم درس مي خواندند و قصد هر دو گروه از اين كارها جز دلبري نبود! اما هر گروه به روش و شيوه خاص خود!
آن روزها روزهاي آخر سال تحصيلي بود و حال و هواي خاصي بر محيط و فضا حكم فرمايي مي كرد. هنگامه در حالي كه مقنعه خود را مرتب كرده بود و تاي چادر خود را باز مي كرد، كيفش را سر دوش مرتب كرد و خطاب به دوستش گفت:
– هستي! زود باش ديگر! دير شد؛ بابا خوشگل هستي! خواستگارها مي پسندند!
هستي در حالي كه هنوز با موهاي بيرون زده از جلوي مقنعه اش ور مي رفت و آنها را حالت مي داد با چشمان درشت و روشن و بي مژه اش به صورت خندان هنگامه نگريست و غُر زد:
– من فقط يك نفر برايم مهم است؛ خودت هم مي داني!
هنگامه گفت:
– خيلي خب، اون كه برايت مي ميرد! بلند شو برويم كه من رفتم.
هستي كيفش را به دوش انداخت و خم شد كمي پايين شلوارش را تا زد و در حالي كه كمر مانتويش را از پشت محكم مي بست همراه هنگامه به راه افتاد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.