هنگامه سالهاي گمشده

این رمان نوشته « اعظم توکلی » می باشد.

از این نویسنده اطلاعات بیشتری در دسترس نیست.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 466 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

زنگ تعطيلي دبيرستان دخترانه در سالن سه طبقه آن طنين آزادي را نويد مي داد!

دختران گروه گروه از كلاسهاي متعدد دبيرستان بيرون مي آمدند و صداي بلند خنديدن و حرف زدنشان گوش را كر مي كرد.

گاهي صداي صوت يكي از معاونين كه سعي مي كرد به حركت دسته جمعي دختران نظم بدهد به گوش مي رسيد.

كلاسهاي سوم و پيش دانشگاهي در شيفت صبح در همه رشته ها درس مي خواندند و امسال يا سال ديگر فارغ التحصيل مي شدند.

چند دقيقه بعد تقريباً كلاسهاي درس خالي شد و به جز چند دانش آموز كه آنها نيز آماده رفتن مي شدند كسي ديگر به چشم نمي خورد. چند نفر در آینه به زلفهاي خود مي نگريسند و دور از چشم مسوولين به آنها حالت مي دادند و رژ كم رنگي به لبهاي خود مي ماليدند و به عكس بعضي ها هم موهاي خود را زير مقنعه پنهان مي كردند ولي در عين حال هر دو گروه با هم دوست بودند و كنار هم درس مي خواندند و قصد هر دو گروه از اين كارها جز دلبري نبود! اما هر گروه به روش و شيوه خاص خود!

آن روزها روزهاي آخر سال تحصيلي بود و حال و هواي خاصي بر محيط و فضا حكم فرمايي مي كرد. هنگامه در حالي كه مقنعه خود را مرتب كرده بود و تاي چادر خود را باز مي كرد، كيفش را سر دوش مرتب كرد و خطاب به دوستش گفت:

– هستي! زود باش ديگر! دير شد؛ بابا خوشگل هستي! خواستگارها مي پسندند!

هستي در حالي كه هنوز با موهاي بيرون زده از جلوي مقنعه اش ور مي رفت و آنها را حالت مي داد با چشمان درشت و روشن و بي مژه اش به صورت خندان هنگامه نگريست و غُر زد:

– من فقط يك نفر برايم مهم است؛ خودت هم مي داني!

هنگامه گفت:

– خيلي خب، اون كه برايت مي ميرد! بلند شو برويم كه من رفتم.

هستي كيفش را به دوش انداخت و خم شد كمي پايين شلوارش را تا زد و در حالي كه كمر مانتويش را از پشت محكم مي بست همراه هنگامه به راه افتاد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هنگامه سالهاي گمشده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هنگامه سالهاي گمشده”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *