هانا

این رمان نوشته « اعظم فرخزاد » می باشد.

اعظم فرخزاد (آخوندزاده)، متولد سال ۱۳۴۰ در شهرستان اهر، بزرگ ‌شده تهران و ساکن تبریز است. این بانوی نویسنده تاکنون ۶۵ رمان و رمان تاریخی نوشته که ۳۵ عنوانشان به چاپ رسیده و بقیه هم در دست چاپ است. با این حال، برخی از منتقدان آثار این بانوی نویسنده را عمدتاَ کتابسازی می‌دانند.
او در اظهار نظری عجیب مدعی شد که می‌تواند در عرض 20 روز یک رمان 500 صفحه‌ای بنویسد چون همه چیز را در حیطه فعالیت خودم می‌داند. می گوید: من در جوانی تا می‌توانستم، مشغول مطالعه، تحقیق و تحریر بودم و روزها و شب‌های سختی را سپری کرده‌ام…

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 397 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

مي انديشيد؛ هنوز فرصت باقي است. هر چه تلاش كني باز كم است. اگه هدفي داشته باشي و به اهدافت ايمان داشته باشي و برايشان ارزشي قائل شوي حتي بعد از گذشت سال ها دير نيست و شايد اين هدف ها روزي به ثمر بنشينند.

با قامتي بلند و استوار ولي خسته از راه بي پايان، كنار نهر آب ايستاد و به نقطه اي خيره ماند، گويا افكاري را كه در مغزش جريان داشت به وضوح مي ديد و نمي خواست هرگز از آن حالت خلسه مانند بيرون آيد تا نتيجه كار را ببيند، زماني به مردي قدرمند و راهي باز براي اهدافي كه در سر مي پروراند رسيد و سعي و تلاش خود را به كار برد تا به مردم كشورش خدمت كند و در همه حال صادق و خدمتگذار باشد، وقتي به نقطه نهايي رسيد آشكارا ديد كه همه چيز پوچ است و واهي.

 هميشه سدي در ميان است كه مانعي براي اهدافت است و اين سدها نمي شكنند و اگر تو با تلاش خودت آن را از بين نبري باز سد ديگري ايجاد خواهند كرد، چشمانش را در اطراف گرداند و با خستگي زياد روي تنه شكسته درختي نشست و انديشيد و آخر به يك نتيجه رسيد؛ همان كه هست باقي خواهد ماند يك دهقان زاده، عار نيست اما اين سرنوشت بشر است با قدم گذاشتن در سختي ها و ابهامات، آن وقت خوشبختي از آن توست.

اندام بلندش را از روي تنه درخت بلند كرد و با گامي استوار به سوي مقصود، آن چيزي كه مي خواست و سال ها براي آن در جدال بود و در آخر نيز پيروزي نهايي از آن او بود، گام برداشت شاد بود. خنده اي زيبا بر لبش نقش بست.

سابق مي انديشيد؛ اشرافيت چندين سال است كه مرده ولي اگر در تو رگه اي از خون اشرافيت وجود داشته باشد، باز اشراف زاده اي. حتي يك انقلاب خيلي بزرگ هم آن غرور واهي رو از بين نمي بره. شايد جامعه طرد كرده باشد ولي و جودت آن را طرد نخواهد كرد.

 هانا هم زماني يك اشراف زاده ي اصيل بود. حالا اين رگه را از خودش دور كرده و خودش را وجودي از رعيت زحمتكش مي دانست چون فهميده بود انسان در هر حال يك انسانه و اين ثروت و طرزفكر طبقاتيه كه يكي را از يكي ديگر متمايز مي كنه.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هانا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “هانا”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *