بخشی از کتاب:
مي انديشيد؛ هنوز فرصت باقي است. هر چه تلاش كني باز كم است. اگه هدفي داشته باشي و به اهدافت ايمان داشته باشي و برايشان ارزشي قائل شوي حتي بعد از گذشت سال ها دير نيست و شايد اين هدف ها روزي به ثمر بنشينند.
با قامتي بلند و استوار ولي خسته از راه بي پايان، كنار نهر آب ايستاد و به نقطه اي خيره ماند، گويا افكاري را كه در مغزش جريان داشت به وضوح مي ديد و نمي خواست هرگز از آن حالت خلسه مانند بيرون آيد تا نتيجه كار را ببيند، زماني به مردي قدرمند و راهي باز براي اهدافي كه در سر مي پروراند رسيد و سعي و تلاش خود را به كار برد تا به مردم كشورش خدمت كند و در همه حال صادق و خدمتگذار باشد، وقتي به نقطه نهايي رسيد آشكارا ديد كه همه چيز پوچ است و واهي.
هميشه سدي در ميان است كه مانعي براي اهدافت است و اين سدها نمي شكنند و اگر تو با تلاش خودت آن را از بين نبري باز سد ديگري ايجاد خواهند كرد، چشمانش را در اطراف گرداند و با خستگي زياد روي تنه شكسته درختي نشست و انديشيد و آخر به يك نتيجه رسيد؛ همان كه هست باقي خواهد ماند يك دهقان زاده، عار نيست اما اين سرنوشت بشر است با قدم گذاشتن در سختي ها و ابهامات، آن وقت خوشبختي از آن توست.
اندام بلندش را از روي تنه درخت بلند كرد و با گامي استوار به سوي مقصود، آن چيزي كه مي خواست و سال ها براي آن در جدال بود و در آخر نيز پيروزي نهايي از آن او بود، گام برداشت شاد بود. خنده اي زيبا بر لبش نقش بست.
سابق مي انديشيد؛ اشرافيت چندين سال است كه مرده ولي اگر در تو رگه اي از خون اشرافيت وجود داشته باشد، باز اشراف زاده اي. حتي يك انقلاب خيلي بزرگ هم آن غرور واهي رو از بين نمي بره. شايد جامعه طرد كرده باشد ولي و جودت آن را طرد نخواهد كرد.
هانا هم زماني يك اشراف زاده ي اصيل بود. حالا اين رگه را از خودش دور كرده و خودش را وجودي از رعيت زحمتكش مي دانست چون فهميده بود انسان در هر حال يك انسانه و اين ثروت و طرزفكر طبقاتيه كه يكي را از يكي ديگر متمايز مي كنه.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.