بخشی از کتاب:
سحر، او هنوز خواب بود و هوا هنوز تاریک، که بیدار شدم. در رختخواب ماندم و نسیم خنکی را که از پنجره و لای پرده ها به درون اتاق می وزید، روی صورتم حس کردم. خوب بود. او طرف دیوار بود. پتو را بهتر رویش کشیدم و گذاشتم کمی بیشتر بخوابد. وقت داشتم.
باز نگاهش کردم. به آرامی نفس می کشید. چهره اش آرام و رنگ و رویش هم خوب بود. خواب می دید یا در کابوس چند روز اخیر بود؟ گذاشتم بخوابد. برای اولین بار در این سفر، آرام و خوب خوابیده بود سایه روشن نور چراغ خیابان (که حالا روشن بود) از پنجره به اتاق می تابید خمیازه ای کشیدم و دست دراز کردم کتاب رمان کوچکش « عشق: کارنامه یک زندگی » را که روی میز کوچک کنار تختخواب یود برداشتم و نگاه کردم. باز خمیازه ای کشیدم. آخرین صفحه و خطهای آن را خواندم و تمام کردم.
***
در تهران، در بیمارستان امام خمینی مرا عمل کردند، و بعد از عمل به اردوگاه بهبودی بسیج مستضعفان اسلام در نیاوران بردند. در آنجا برای بار دوم ازدواج کردم، و آنگاه من و شوهر معلولم، عباس عزیزم را، عباس باقرآبادی را، در کاروان جان بر کفان اسلام به زیارت مکه مکرمه بردند.
پس از زیارت پر سعادت مکه معظمه، مرا به اینجا به اردوگاه بسیج در گیلانغرب زیبا آوردند، و در اینجا، من و دوستم فاطمه کهریزکی در اتاق رختشویی به خدمت رزمندگان اسلام مشغولیم.
من این زندگی و مجاهدت را عاشقانه دوست دارم. زیرا خدا خواسته است که من این تابستان اولین بچه خود را حامله باشم، اگر چه پدرش، عباس عزیزم، ماه گذشته، در خط مقدم یکی از جبهه های سومار شهید گردید و به لقاء الله پیوست.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.