مهـر و مهتاب

این رمان نوشته « تکین حمزه لو » می باشد.

تکین حمزه ‌لو نویسنده و مترجم معاصر ایرانی در 22 فروردین سال 1356 در تهران متولد شد. او در رشته مهندسی نرم‌افزار دانشگاه آزاد اسلامی تحصیل کرده است.

 او علاوه بر نویسندگی دستی بر هنر دارد و در رشته‌های نقاشی رنگ روغن و آبرنگ و مینیاتور تعلیم دیده است.

او تاکنون 19 اثر در کارنامه‌ی ادبی خود ثبت کرده است که تنها یکی از آنها با نام محکوم به نیستی از نویسنده‌ کانادایی، جوی فیلدینگ (Joy Fielding) ترجمه شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 569 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

به تسبیح ظریفی که در دستانم معطل مانده بود، خیره شدم. لبانم به گفتن هیچ ذکری باز نمی شد. آهسته سرم را بالا گرفتم و به دیوار کثیف نمازخانه زل زدم. به غیر از من، کسی آنجا نبود. انبوه مهرها، با عجله روی هم ریخته شده و رحل های قرآن هم، بسته و منتظر بودند. خوب به اطراف نگاه کردم، انگار همه چیز اینجا، منتظر بودند. دستم را روی موکت سبز بدرنگی که حالا پر از لکه های کثیف هم شده بود، گذاشتم. زیر لب آهسته گفتم:

– خدایا، به بزرگی ات قَسَمَت می دم…

نمی دانستم خدا را برای چه قسم می دهم؟ چه می خواستم؟ دوباره دهانم را که خشک و گس شده بود، بستم. به سجده رفتم. پیشانی ام را روی مهر کوچک و شکسته ای که مقابلم بود، گذاشتم. سردِ سرد بود. گیج و مات بودم. هیچ حرفی نداشتم و ته قلبم می دانستم که خدا آنقدر دانا بزرگ است که نیازی به گفتن من ندارد، خودش می داند که چه فکر می کنم و چه می خواهم بگویم.

نمی دانم چقدر در سجده مانده بودم، که صدایی مبهم از جا پراندم. صدا مثل دویدن یک عده بود. شاید هم کشیده شدن سریع چیزی روی زمین. هر چه بود صدایی هشدار دهنده بود. انگار فلج شده بودم. دست ها و پاهایم در اختیارم نبود. پایم خواب رفته بود و گزگز می کرد، با نزدیک شدن صدا، با عزمی راسخ بلند شدم. تسبیح سبز و دانه ریزم را محکم در مشتم فشار دادم. کیفم را که گوشه ای تکیه به دیوار داشت، برداشتم و با شتاب کفش هایم را به پا کردم. بعد، محکم در را به بیرون هل دادم، در با صدایی خشک باز شد و همه چیز جلوی چشمم جان گرفت.

راهروی سفید بی انتها با چراغهای مهتابی و نیمکتهای سبز و کوتاهی که انسان را به آرامش دعوت می کرد. از انتهای سالن، صدا نزدیک می شد. تخت چرخداری بود که عده ای سفیدپوش، با عجله آن را به جلو هل می دادند، با دیدن تخت که از دور می آمد، پاهایم سست شد. درد عجیبی از پشتم شروع شد و به دستهایم دوید.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مهـر و مهتاب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “مهـر و مهتاب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *