بخشی از کتاب:
از وقتی چشم باز کردم و خودم را شناختم، سایه سنگین تجمّل همراه با زندگی ام بود. سختیها برایم معنایی نداشت. هیچ وقت نتوانسته بودم زندگی بدون ماشین، موبایل، خانه چهارصد متری و تابستان بدون مسافرت را درک کنم. آنقدر در خوشی و آسایش به سر برده بودم که همچون بید لرزانی، توانایی مقاومت در برابر نسیمی را نداشتم، اما زندگی همیشه بر وفق مراد نیست. خیلی چیزها در دنیا با پول قابل مقایسه نیستند… عشق یکی از آنهاست.
داستان زندگی من، داستان پر فراز و نشیبی است که بر خلاف همه از نشیب آغاز شد و بعد بر فراز قد علم کرد.
من « هستی صادقی » در یک خانواده کاملاً مرفه به دنیا آمدم. پدرم همایون، تاجر فرش بود. خانواده پدری ام از خانواده های اصیل تهرانی بودند و جدّ آنها به میرزاتقی خان صنیع الدوله که یکی از افراد کارآمد شاهان قاجار بود، می رسید. مادرم، فروغ هم از خانواده های با اصالت تبریزی بود. آن طور که خودش تعریف می کرد، تنها دختر خانواده فاخر، هم به دلیل زیبایی، هم به دلیل ثروت پدری اش در جوانی، موقعیتهای مناسبی برای ازدواج داشت. اما سرانجام به واسطه رفت و آمدهای زیاد پدر با بزرگ خاندان فاخر، زمینه ازدواج فروغ با همایون فراهم شد. خانه بزرگ ما با بهترین و ناب ترین فرشهای دستبافت ایرانی تزئین شده بود، فرشهایی که خیلیها حتی آرزوی دیدن آنها را داشتند.
دو سال پیش به علّت بیماری قلبی پدرم بر خلاف میل مادرم، پدر مغازه های بزرگ فرش را اجاره داد و همه با هم راهی شهر رامسر یکی از شهرهای زیبای استان مازندران شدیم. اواخر شهریور بود که ما وارد خانه برزگ هفتصد متری در بهترین نقطه شهر رامسر شدیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.