ما هیچ وقت نامزد نبودیم

این رمان نوشته « رضا استادی » می باشد.

رضا استادی نویسنده و روزنامه‌نگاری است که مهارت خود را در نوشتن با انتشار کتاب‌های « هیچ وقت نامزد نبودیم » به جامعه‌ی ادبی ایران ثابت کرده است. این نویسنده در سال 97 کتاب « خونه خالی » را که اولین مجموعه داستان کوتاه این نویسنده می باشد وارد بازار کتاب کرده است.
این نویسنده رمانهای دیگری با عنوان « بدون تو غیرممکن بود »، « حمام تُرکی » و « لاگ‌جری » در کارنامه خود ثبت کرده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 756 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

همه آدم ها روزي به دنیا می آیند و روزي می میرند. بعضی آرام و بی دردسر زندگی می کنند، طوري که شاید خودشان هم گاهی حوصله شان، از دست زندگی شان سر برود. در زندگی بعضی دیگر هم، هر روز حادثه و اتفاقی تازه رخ می دهد.

امروز که به گذشته ها فکر می کنم، باورم نمی شود همه سختی ها و مشکلاتی را که تنها چند تایش می توانست آدم را از پا بیندازد، تحمل کرده ام و حالا که می خواهم داستان زندگی ام را بنویسم، نمی دانم از کجا باید شروع کنم. از روز به دنیا آمدنم که مادرم سر زا رفت؟ یا از روزي که با « مسعود » آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم؟ یا از نخستین باري که « نصرت » را در راه پله هاي اداره روزنامه دیدم؟…

سال 1356، وقتی اسامی قبول شدگان دانشگاه ها اعلام شد: اسم « ستاره میر افشار » هم در میان پذیرفته شده هاي دانشگاه ملی بود. داداش کاوه، دو سال پیش، با فاطمه دختر خاله ام ازدواج کرده بود و ما با هم در یک خانه زندگی می کردیم. جایزه قبولی ام در رشته ادبیات فرانسه دانشگاه تهران، ماشیت تحریري بود که پدر برایم خرید.

اما هنوز با همه هم کلاسی هایم درست آشنا نشده بودم که انقلاب شروع شد. سال 57 هنوز تمام نشده بود که پس از رفتن شاه، مردم مجسمه هاي شاه را پایین کشیدند وقتی مجسمه شاه را توي میدان تجریش پایین می کشیدند، من و داداش کاوه و فاطمه شعار می دادیم. حمیدرضا برادر فاطمه و زنش هدیه هم بودند. جوان ها دسته جمعی شعر « اُ مارگارتا » را می خواندند و به نوبت در جاي مجسمه شاه قرار می گرفتند و می رقصیدند.

همه چیز به سرعت اتفاق می افتاد و هر روز، به اندازه یک سال طول می کشید. حزب رستاخیز تعطیل شده بود و رفتگرهاي شهر، هر روز کیسه هایی را از جلوي خانه ها برمی داشتند که درون آنها پر از پوستر ها و عکس هاي پاره پاره گوگوش و ابی و داریوش بود، با نوارها و صفحه هاي پر شده خواننده ها.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ما هیچ وقت نامزد نبودیم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ما هیچ وقت نامزد نبودیم”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *