بخشی از کتاب:
– لیلا… لیلا… بیا اینجا عزیزیم می خوام موهاتو شونه بزنم.
لیلا مقابل در، لحظاتی بر چهره رنجور مادرش نگاه کرد و لبخندي تصنعی بر لب نشاند، به سمت در رفت مقابلش نشست و گفت:
– زحمتتون می شه.
مادر لبخندي بر لب نهاد و گفت:
– برگرد ببینم، اینقدر هم واسه من لفظ قلم صحبت نکن.
لیلا پشت به او نشست و گفت:
– می بخشید که پشت به شما کردم.
مادر شانه را روي موهاي بلند و سیاهرنگش کشید و گفت:
– گل من پشت و رو نداره.
لحظاتی در سکوت موهایش را شانه زد و بعد بی مقدمه گفت:
– غم و اندوه واسه همه است، خدا هیچ بنده ایش رو بی غم نیافریده و توي همین لحظه هاست که آدمها احساس تنهایی می کنند، در این مواقع هم نباید هر کسی رو همدم دونست فقط با توکل به خداست که می شه این لحظات رو پشت سر گذاشت، بالاخره هم روزهاي سخت می گذره و وقتی هم که گذشت و برگردي به عقب و ببینی که صبورانه اون روزها رو با توکل به خدا پشت سر گذاشتی تمام تلخیها و زشتیها، شیرین و زیبا می شه. فقط باید صبر داشته باشی.
لیلا گفت:
– این حرفها چیه مامان؟ نکنه می خواهی دخترت رو بترسونی.
مادر بافتن موهاي لیلا را شروع کرد و گفت:
– بترسونم؟ از چی؟ من که همیشه دخترم رو نصیحت می کنم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.