بخشی از کتاب:
دوباره همان چشمان نيلگون كه حتي در آن ظلمت شب شفافيت خود را به وضوح در معرض نمايش قرار مي داد، او را افسون خود كرد. صورتش را به زلالي حوض چرخاند و چشم بر هاله ماه كه در رقص آب به بازي در آمده بود كرد و مشتي آب به روي شمعداني كنارش پاشيد. دوباره همان صدا را كه به زحمت سعي در غليظ ادا كردن لغات فارسي داشت شنيد كه مي گفت:
– شما جواب مرا نداديد!
پاي خود را از حوض جدا كرد، مقابلش ايستاد و گفت:
– معلومه دور بودن از ايران نام سهراب را هم از ذهن شما پاك كرده، چند
سال از اينجا دور بوديد خانم؟
پيچي به ابروان خوش فرم خود داد و با مكثي گفت:
– فكر مي كنم دقيقاً بيست سال از ايران و اقوامم دور بودم. مي دانيد زماني كه به فرانسه مي رفتم فقط دو سال داشتم و اصلاً چيزي از اين كشور شرقي كه زادگاهم بود، نمي دانستم.
– چرا رفتيد؟
با صدا خنديد و كنار اولين پله نشست و انگشتان ظريف و مرمرين خود را در هم فرو برد و گفت:
– فكر نمي كنم پرسش جالبي كرده باشيد، آخه من در آن زمان اختياردار نبودم تا تعيين كنم بمانم يا بروم.
خنده اي كرد و تكيه اش را به ديوار داد و گفت:
– چطور پس از اين همه مدت بازگشتيد؟
– شايد فقط به خاطر يك وصيت نامه!… راستي آقا قباد شما ملوك تاج خانم را مي شناسيد؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.