بخشی از کتاب:
گرمای خورشید دیگر آن داغی ظهر را نداشت و انوارش تقریباً به صورت مایل می تابید. امواج نسبتاً آرام دریا، تن های گرما زده را به یک شنای جانانه دعوت می کرد. عده زیادی خود را به آب زده و با سر و صدا سرگرم شنا بودند. بعضی ها هم از لذت دیدن، بهره می بردند. هجوم مهمانهای تابستانی حال و هوای خوشی به ساحل دریا، داده بود. پلاژداران شادمان به نظر می رسیدند. طنین خوش، آهنگهای ترکی که از درون بعضی از پلاژها به گوش می رسید، انسان را بی اختیار به وجد می آورد. در آن هیاهو، دستفروشها هم بیکار نبودند و انواع تنقلات را به مردم عرضه می کردند، یخ در بهشت، باقلا، پشمک و بستنی، از جمله خوردنیهایی بود که هر رهگذری را به هوس می انداخت.
با گذشتن از کنار دکه بستنی فروشی، دوقلوها نگاهی به هم انداختند و هر دو با هم لبخند زدند. احسان دستم را کشید.
– آذر، این آقا بستنی چوبی داره، برامون نمی خری؟
از دیدن تصویر خوشرنگ بستنی، بر روی بدنه دکه فروشنده، من هم به هوس افتام، با این حال گفتم:
– هنوز از راه نرسیده نق نق شروع شد، مگر قرار نبود بهانه نگیرید؟
احسان با نگاه مظلومانه ای نگاهم کرد.
– فقط یک بستنی… همین.
– باشد. اما حالا نه، موقع برگشتن، بعد از اینکه شنا کردید.
ظاهراً قانع شد، چون بی هیچ کلامی در کنارم به راه افتاد. آذین، چند قدم جلوتر در حرکت بود. او چنان در عالم خود سیر می کرد که انگار هیچکسی را در اطرافش نمی دید. چهره ایمان نشان می داد بی حوصله است، نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
– پس کی شنا می کنیم؟ وقتی که شب شد؟
نگاهم را از سایبانهای خوشرنگی که جلوی یکی از پلاژها علم کرده بودند گرفتم و گفتم:
– اینجا خیلی شلوغه، اگر بری توی آب ممکنه تو جمعیت گم بشی.
بعد از کمی پیاده روی به مکان کم جمعیتی رسیدیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.